دل نامه یا نامه دل

وضعیت
موضوع بسته شده است.

mahshid m

عضو جدید
کاربر ممتاز
کلمات هرگز قادر نخواهند بود تا از احساس من

نسبت به تو سخن گویند

کلمات هرگز نمی توانند از حال من در فراق تو

بنویسند

باور ندارم که تو با من نیستی

در بی تو بودن دل بی قرارم با واژه ی اشک و

اندوه گره خورده است

مرا ببین؛

ببین که چگونه زیر سنگ قبر جدایی ودوری و

فراق تو؛همه ی وجودم شکسته است

خدایا؛چگونه ساختن با این اندوه جاودانه رابه من

بیاموز؛

چگونه سوختن را نیک میدانم
 

mahshid m

عضو جدید
کاربر ممتاز
اگر خودت در کنارم نباشی باز هم به یاد توام

دریای خشمگین خیالم به دریایی آرام تبدیل می شود زمانیکه کشتی خیالت ازآن می گذرد

اکنون که نسیم امیدواری وصالت می وزد تنها خیالم تویی

این بار با خیالی آسوده سر بر بستر می نهم زیرا فردا خورشید به امید دیدار تو طلوع می کند

و امشب...

شاید به نام آخرین شب هجران تو در این دفتر ثبت شود!
 

kajal4

عضو جدید
کاربر ممتاز
ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است

پراز عشق و غرور است .مبادا بازیچه شود .
...
می شکند
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
جاي عشق در دلهاي ما خاليست
هر دلي را شور عشقي بايدش
شور عشقي نيز گر باشد، دردا که پوشاليست
آنقدر کاندر وصف نايدش
اي دريغا خشک و بي جان گشته احساسها
اين کوير خشک را صد قطره باران بايدش
در دل تاريکي شب گم شديم ،عاقبت
اين ظلمت ميکشد مارا، نور يزدان بايدش
آتش عشقي ست در درونم ، اي خدا
شررها دارد ، ليک ، تنها ياد ياران بايدش
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
وقتي باران با مهرباني هرچه‌ تمامتر بر گل و درخت و گياه و خاک و انسان بوسه ميزند، وقتي باد دست نوازش بر سر دنيا مي کشد، وقتي ابر سايه محبتش را نثار داغي ظهر تابستان ميکند، وقتي بنفشه ميخندد، وقتي جويبار مي خروشد، وقتي گندم ميرقصد، وقتي هستم و دمي را بازمي دمم، نغمه پر مهرت را با گوش جانم ميشنوم .
کاش همه حضور گرمت را به راحتي و صميميت ميپذيرفتند، کاش همانگونه که تو با همه دوستي ، آنها نيز با تو دوست باشند.
جان پناه من ! آرامگاه خستگيها و نا اميديهايم !
از سرنوشتم و از هرآنچه که پيش آيد ، باکي ندارم تا تو با من هستي، تا هميشه .... تا تو....
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
صبرم گاهي لبريز ميشود و قطره اشکي از چشمانم سرازير مي گردد و آنگاه ميان واژگان بسيار ،
دنبال دلتنگ ترين واژه‌ها ميگردم تا ساغرم را از مي چند صد ساله غم پر کنم و به سلامتي صبورترين دلتنگيها ،
جام شعري سر دهم.
 

kajal4

عضو جدید
کاربر ممتاز
عبور تو از حوالی چشم های من

تنها اتفاق غیر منتظره ی زندگیم بود

چراکه من

همیشه منتظر نیامدنت بودم ... !
 

Aria_sh

عضو جدید
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم . خيره به دنبال تو گشتم
شوق دي...دار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
يادم آيد تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
با تو گفتم :
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي .
من نه رميدم نه گسستم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ حق ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
ياد آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم نه گسستم
نه رميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني دگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي
من از آن كوچه گذشتم
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
کوله‌بار عشقم را بر دوشم مي گذارم و به راه مي افتم .
چرا و کجا نميدانم. فقط ميدانم که ديگر بايد بروم بايد راه بيفتم ،
وقت زيادي ندارم بايد عجله کنم . بايد هرچه‌ عشق در دل دارم را در کوله‌بارم بگذارم و به راه بيفتم.
مي روم و مي روم تا جايي که عشق بگويد. مي روم تا ببخشم ، مي روم تا دوست داشته باشم.
مي روم تا به باغي برسم که در آن فرشته‌اي زيبا مرا با تمام وجودش به آغوش بکشد و من پر از آرامش شوم ، پر از شادي.
مي روم تا به جايي برسم که نور هفت رنگ مهر خدا بر دلم بتابد تا هرچه زنگار است از دلم زدوده شود.
دل من بايد پاک شود. دل ما بايد پاک شود.
چه‌قدر دلم هواي خدا را کرده است امشب.
بوي خدا به مشامم مي رسد ، چنان خدا را بو ميکشم که تا اعماق وجودم پر از خدا مي شود،

حضورش را با تمام وجودم مي خواهم و حس مي کنم،
چه حس شيريني ، چه حس دلپذيري.
من پر از خدا هستم اکنون.
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
مثل يه پرنده از حصار بيزارم و فراري .نه دوست دارم در حصار کسي باشم و نه دوست دارم براي کسي حصار بسازم.
مي خوام تا مي تونم پرواز کنم.
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
مي گشايم چشم
لب فرو ميبندم از هرچه که هست
با نگاهي
فريادهاي بي صداي
قلب پر دردم را
ميزنم فرياد
آه آي آدمها
آه اي بازيگران با نقاب و بي نقاب
با شمايم آي
ديگر بس است
اين سيه‌بازيها
وين فريبها، نيرنگها
تا به کي خواهان درديم
تا به کي به خود نمي آييم
ديگر بس است ، تا کي
آندم که رميد دلهاي ما از هم
شبي شايد به خود آييم
آندم که افسوس ، دوستي دگر نيز
بر سر يک هيچ
دشمن مي شود
و آندم که ايکاش ها ميشوند آغاز
با شمايم آي ..........
 

Narges *

عضو جدید
آوای باد انگار آوای خشکسالیست
دنیابه این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که عشق ورزید،باید که مهربان بود
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست!
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
در زير حرير باران صدايت
سکوت دشت تنهاييم
چه مشتاقانه
به يکباره شکست
و چه عاشقانه مرا سرودي
اي صداي اندوهبار عشق
اي صداي عشق اندوهبار
تو گفتي که عشق با غم ميشود آغاز
تو گفتي که حزن سرآغاز دوستيهاي زيباست
چه حزن زيباست
چه دوستي زيباست
چه من بي تابم اکنون
و من امشب پس از آن ترانه‌بازيها
و در موج ترنم صداي تو
در شعر زلالت جاري شدم
آه اي واژه‌ها بشتابيد
به فرياد شعر تنهايم برسيد
تا پر از تپش عشق شود
و تو اي عشق
اي دور آمده ، اي دير آمده
جان دوباره‌اي به کلمات بده
تا من سبز شوم ، بشکفم
تا من امشب
با نبض تو
به حرمت نگاه تو
به شکرانه‌ي بارش حرير صدايت
غزل غزل با شب و سکوت و تنهايي
ترانه بسرايم
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
تو پي خورشيد مي گردي
پي لبخندي از ماه
و به او مي نگري
تو چه را مي جويي؟
تو که را مي جويي؟
پي رنج آمده‌اي؟
يا به دنبال عشقي ؟
طراوت را در شبنم رخ او به ياد مي آوري
اما، اما ،اما
تو نميداني
ابر احساس اين نگاه
ديرزمانيست
قطره اشکي نيز نيفشانده
تو ميخواهي
غرق در چشمانش شوي
با نگاهي
اما
با کدامين نگاه؟
در کدامين دريا؟
ترانه‌ي لبانش همه قفل و زنجير است
چونان چون پرنده‌اي بال و پر بسته
چون پرنده‌اي در بند
اسير قفس طلايي
در دل دل ماندن و رفتن
در آسمان کدامين نگاه
پرواز را آرزو مي کني؟
کدام آسمان؟
اينجا جز سقفي بلند و نيلگون
آسماني نيست
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ما اهل رفتنيم، اين را خوب ميدانم و ميداني
اما چه شيرين است ماندني که بي انتظار رفتن باشد
ما تا نرفته‌ايم ، هستيم .
پس بمان، زيبا بمان
براي من، براي تو، براي او
بمان
ما پر نيازيم ، پر تنهايي ، پر زيبايي
ميداني که ماندنت ، دلخوشيست براي من
ميداني که پناهي ، تکيه‌گاهي
پس بمان ، هميشه بمان
آواز نياز مرا بشنو
با گوش جان و بمان
بمان براي زيستن ، نه براي مردن
در انتظار زندگي باش نه‌ مرگ
براي او ، براي تو ، براي من
بمان خوب من
هميشه بمان
 

Narges *

عضو جدید
دلتنگی های این روزهایم را سپرده ام به دست باد!
می آورد برایت هرجا که باشی...اینگونه خیالم راحتتراست
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ميدانم مرا نمي فهمي
ميدانم مرا نميداني، نميخواني
ديگر به سردي نگاهت خو کرده‌ام
دستان سردت هنوز هم تکيه‌گاه منند
من اين را از لبخندت ميخوانم
ميبيني تا کجا تا کي به اميد وفادار مانده‌ام؟
تا دل نازکت نشکند
من غصه ميخورم اما ميخندم تا تو بخندي
اما تو باز غمگيني
و غمگيني ات دل نازک گلها را ميشکند
من همه دلي بودم سرشار از اميد و شادي
که به تو دادم
تو همه زخم بودي که من چه شبهايي گريستمشان
و تو هرگز ندانستي
که من بغضهاي تو را ميگريم
تا تو بخندي
و من اين را از غصه‌هايي که در خانه‌ي چشمانت آشيان دارند فهميدم
با توام بي تو
با مني بي من
.
.
.
.
بايد قبل از آنکه بميرم
فکري به حال دل پروانه‌ها بکنم
اين را زخمهاي زمانه هشدار ميدهند
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
کيستي که من
اينگونه به اعتماد
نام خود را
با تو مي گويم...
کليد قلبم را
در دستانت مي گذارم
نان شادي ام را با تو قسمت مي کنم
به کنارت مي نشينم
و سربر شانه‌ي تو
اينچنين آرام
به خواب مي روم؟
-
-
کيستي که من
اينگونه به جد
در ديار
روياهاي خويش با تو درنگ مي کنم؟!!
-
-
کيستي که من
جز او
نمي بينم و نمي يابم ؟!!
درياي پشت کدام پنجره اي؟
که اينگونه شايدهايم را گرفته اي
زندگي را دوباره جاري نموده اي
پر شور
زيبا
و
روان
دنياي با تو بودن در اوج هميشه هايم
جان مي گيرد
و هر لحظه تعبيري مي گردد از
فردايي بي پايان
در تبلور طلوع ماهتاب
باعبور ازتاريکي هاي سپري شده...
-
-
کيستي
اي مهربان ترين؟

احمد شاملو
 

Narges *

عضو جدید
زندگی در گذر حادثه ها
گاه تلخ است و گاهی شیرین
دل ما در پس این تلخی و شیرینی ها
صادق و ساده بماند زیباست
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
بلد نيستم بخوانمت گويا
پس حقم همين است که بي تو باشم
چه مي خواهي از من؟
به هر سازت رقصيده‌ام گاه و بيگاه
کمي با من باش
آنقدر تنهايم مگذار
روزي بي تو در اين تنهايي ها خواهم مرد
بي تويي را تاب نمي آورم ، خوب مي داني
صدايم کن
مرا در آغوش بگير و آرامم کن
ببين دستانم چه سردند
بغضم را حس کن
چشمان نمناکم را ببين
بي رحمي را از کي آموخته‌اي؟
ديوانه‌ي من!
دلکم!
تنهايم مگذار خدا یا
 

mitra*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دفترت را که ديدم
هواي دلم تازه شد
و شتابان به پابوس خيال رفتم
گفتي در خاموشي هزار سخن است
آري هست
و من روزي خاموش مي شوم
تا هزاران سخنم را بگويم
همچنانکه کسي در خاموشي اش با من سخن مي گويد
و مي گريزد
و من مي مانم حيران
مي ايستم
با شوق
با گونه‌هايي سرخ
............
آري آري
همچنانکه گفته‌اي پيشتر:
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره‌ي گريان در تمناي من
و
عشق را اي کاش زبان سخن بود
..................
و من را نيز اي کاش
مجال تمنا...........
 

mahshid m

عضو جدید
کاربر ممتاز
کلمات هرگز قادر نخواهند بود تا از احساس من

نسبت به تو سخن گویند

کلمات هرگز نمی توانند از حال من در فراق تو

بنویسند

باور ندارم که تو با من نیستی

در بی تو بودن دل بی قرارم با واژه ی اشک و

اندوه گره خورده است

مرا ببین؛

ببین که چگونه زیر سنگ قبر جدایی ودوری و

فراق تو؛همه ی وجودم شکسته است

خدایا؛چگونه ساختن با این اندوه جاودانه رابه من

بیاموز؛

چگونه سوختن را نیک میدانم
 

mahshid m

عضو جدید
کاربر ممتاز
این صدای پای تنهایی از کوچه پس کوچه

های شهر است که به گوش میرسد

و حکایت از طلوع غم میکند

من در زاویه پنهان خویش

نشسته ام و دستهایم

به جست و جوی

اسمان رفته اند

اسمان در غم من مینالد

زمین از شیون های من به لرزه در ما اید

و پرندگان در غم من از نغمه سرایی باز می ایستند
 

mahshid m

عضو جدید
کاربر ممتاز
دفترم را باز میکنم،اولین صفحه حکایت از رفتنت دارد

به صفحات دیگر نگاه میکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوریت،از

چشم انتظاریم وازامیدبه بازگشت ات پر کرده ام

تنها یک برگ سفید باقی مانده،

برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....
 

kajal4

عضو جدید
کاربر ممتاز
عشق من خاطره عشق من از ياد مبر
يادم ای شاخ گل نسترن از ياد مبر
آن گل ياس سپيدی که به دستم دادی
ای گل ياس سپيد چمن از ياد مبر
خاطرات خوش این عشق جنون‌آسا را
مبر ای بوی خوش یاسمن از ياد مبر
چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را
بوسه‌ام ای گل مهتاب تن از ياد مبر
چون پر نرم نسيمی بنوازد رويت
نغمه نرم غزل‌های من از ياد مبر
ياد باد آنکه مرا يار عزيزت خواندی
ياد اين يار عزيز کهن از ياد مبر
از غمت سوخته‌ام با ستمت ساخته‌ام
اين همه سوختن و ساختن از ياد مبر
عالم و هر چه در او هست ببر از يادت
ليک دل دادن و عاشق شدن از ياد مبر.......
 

محممد آقا

عضو جدید
کاربر ممتاز
روز والنتاین (14 فوریه – 25 بهمن) که روز عشاق نیز در فرهنگ مسیحیان نامیده می شود، روزی است که در آن، دلباخته فردی برای معشوقش هدیه ای بی نام (که اغلب کارت تبریک است) می فرستد و معشوق آن فرد می بایست او را شناخته و حدس بزند هدیه از جانب چه کسی بوده است.
جدای از منشأ تاریخی این روز در تاریخ مسیحیت که داستانش مربوط به کشیشی مسیحی به نام والنتیوس می باشد، تبلیغات و تشویق های رسانه غربی برای هر چه بیشتر جا انداختن این رسم بین مسلمانان، بسیار قابل توجه است.


فرهنگ غربی اين گونه می پندارد که هر فردی می تواند عاشق افراد متعددی باشد و هرگاه که از وی خسته شد به دنبال معشوقی دیگر بگردد، در حالیکه اسلام برای انسان تنها یک معشوق زمینی را و آن هم تا آخر عمرش می خواهد، عشقی که با هر مشکل و ناراحتی مقابله کند،

و جای بسی افسوس است ما بدون آنکه اندکی به فرهنگ غنی اسلامی و ایرانی خود تفکر کرده و آنرا غرور و غیرت خود بدانیم با پیروی
از فرهنگ غرب خود را به آنها شبیه می کنیم



جشن اسفندگان روز عشق در ایران :gol::gol::gol:
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Similar threads

بالا