[FONT="]یادم نمی آید دقیق از کی بود؟!![/FONT]
[FONT="]اما از همان موقع به بعد هیجان عجیبی در من غلیان گرفت..[/FONT]
[FONT="]روزها می گذشتند و من راضی از این جنون سر مست [/FONT]
[FONT="]بعدتر ها!!![/FONT]
[FONT="]دیدم اااااااووووه..چه راه های طولانی و عجیب و پر پیچ وخمی در پیش رویمان است ..[/FONT]
[FONT="]چقدر دنیای وهم با دنیای واقعیت متفاوت است [/FONT]
[FONT="]و چقدر افسانه ساختن راحت تر از این عبور سال های انتظار است [/FONT]
[FONT="]گاه نگران می شدم .[/FONT][FONT="].[/FONT]
[FONT="]می پرسیدم ..[/FONT][FONT="]"داری مرا به کجا می بری؟"[/FONT]
[FONT="] در ماوایش می خندید..و جوابم را نمی داد!![/FONT]
[FONT="]و من کم کم دریافتم [/FONT][FONT="]"دارم به او اعتماد می کنم"[/FONT]
[FONT="]خیلی زود تمام اما و اگر و شاید ها رنگ باخت از باورهایم[/FONT]
[FONT="]من بودم و تمام دنیای خیالی پیش رویم[/FONT]
[FONT="]براستی چقدر شیرین بود آن روزها و چقدر تلخ تر از تلخی هاست تمام این روزها!!![/FONT]
[FONT="]من وارد دنیای عجیبی شدم!!که به آن می گفتند دنیای [/FONT][FONT="]"ما وقع ها"[/FONT]
[FONT="]دنیای بزرگترها با دردهای بزرگ منشانه!![/FONT]
[FONT="]وقتی می گفتم [/FONT][FONT="]"هی ..پسر!!دارم می ترسم هاااااا"[/FONT]
[FONT="]بر می گشت ..نگاهم میکرد ..لبخند می زد ...[/FONT]
[FONT="]و دستم را می گرفت درخیال..[/FONT]
[FONT="]و من دیگر نمی ترسیدم!![/FONT]
[FONT="]یادم می داد وقتی می خواهم بترسم باید چشماهایم را ببندم و فقط حس کنم [/FONT][FONT="]"او"[/FONT][FONT="] کنارم است!![/FONT]
[FONT="]می گفت این یک اصل مهم بودن هاست!![/FONT]
[FONT="]می گفت هر بار رنجیدی..ترسیدی..چشمانت را ببند ..من کنارت هستم ..[/FONT]
[FONT="]اووه!![/FONT]
[FONT="]حالا من خیلی ترسیدم ..خیلی رنجیدم ..خیلی!![/FONT]
[FONT="]مدام چشم هایم را می بندم..مدام حرف هایش را به خاطر می آورم..[/FONT]
[FONT="]اما دیگر [/FONT][FONT="]"او"[/FONT][FONT="] نمی آید کنارم ..نمی آید در ذهنم..[/FONT]
[FONT="]نمی آید که آرامم کند ..[/FONT]
[FONT="]نمی آید که تکرار کنیم همان اصل همیشگی مان را[/FONT]
[FONT="]نمی آید که ماوایم شود حتی در همان خیال[/FONT]
[FONT="]..که پناهم دهد ..که اغوشش مرا ببرد از این کبودی های شوم [/FONT]
[FONT="]و مرا برساند به انوارابدی ها!![/FONT]
[FONT="]و نه تنها نمی آید که گویی مرا هم با خود به بیرا هه ها می برد [/FONT]
[FONT="]به همان بن بست های بی در وپیکر [/FONT]
[FONT="]به تمام پایان های سردتر از بوران بی پناهی ها[/FONT]
[FONT="]به سردی آغوش مرگ وبه فردای نبودن ها[/FONT]
[FONT="]و در خیال مرا از تمام شناخته شده ها گم می کند[/FONT]
[FONT="]و حتی اینجا در دل آرزوها مرا این چنین از خود دور می کند[/FONT]
[FONT="]و من حتی گاهی نمی دانم که کجایم؟ و چرا اینجا ..تنها [/FONT]
[FONT="]..بی کس ..بی پناه و بی اغوش مدام سرود طفیلی سر می دهم؟!![/FONT]
[FONT="]
چه مهربان بودی ای یار !![/FONT]
"خودم"