و انسان زمینی شد
و انسان زمینی شد
نمی دونم این رو خوندین یا نه ، من امروز این رو خوندم و حیفم اومد وایسه شماها نذارمش
انسان زمینی شد فرشته ها گریستند
از بهشت که بیرون آمد ، دارایی اش فقط یک سیب بود . سیبی که به وسوسه آن را چیده بود . و مکافات این وسوسه هبوط بود . فرشته ها گفتند : تو بی بهشت می میری . زمین همه ظلم است و فساد .
و انسان گفت : اما من به خودم ظلم کرده ام . زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین می خواهد ، پس زمین از بهشت بهتر است .
خدا گفت : برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند و از زمین می گذرد ؛ زمینی آکنده از شرو خیر ، آکنده از حق و از باطل ، از خطا و از صواب ؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گرنه ...
و فرشته ها همه گریستند . اما انسان نرفت . انسان نمی توانست برود . انسان بر درگاه بهشت وامانده بود . می ترسید و مردد بود .
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد . چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت .
انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد .
خدا گفت : حال انتخاب کن . زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی . برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست .
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد . تا تو بهترین را برگزینی . و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد . رنج و نبرد و صبوری را .
واین آغاز انسان بود 