نمیدونم از کی شروع شد.. یا از کجا و دقیقا چرا..
ولی عمیقاً تمایلم واسه حرف زدن رو از دست دادم.. یه وقتایی عمدا مزخرف میگه تا مثل گذشته ها مثل اسپند رو آتیش شروع کنم به بالا پایین رفتن.. ولی هم دستش و خوندم هم دیگه حوصله ی یک کلمه اضاف و بیهوده گفتن ندارم..
یه مدتیه تو خودمم ولی تو این حالت تو خودم رفتن هی پشت سر هم خراب کاری به بار میارم.. نه که به کسی ضرر یا آسیب برسونم ولی به وفور دارم به خودم ضرر میزنم
ذهنم اونقدر پرِ اونقدر شلوغِ که احساس میکنم داره جای تمام کم کاری های زبان و کلامم رو پر میکنه
و منجر شده به عدم تمرکز و حواس پرتی های آزار دهنده و خسته کننده..
دلم یکم خودمو تو حال خوش و آرامش و شادی میخواد..
دلم اون ورژنی از خودم رو میخواد که شاد میپوشه و سبک و خالی و رهاست..
..
صبحی خیلی عمیق داشتم به یه سری کارام رسیدگی میکردم یه سیب با یه چاقو دستش بود اومد نشست کنارم و شروع کرد خیلی سخت باهاشون کلنجار رفتن، یهو عصبانی شد گفت، خاک تو سر این سیب که انقدر نارنگیه

کلا برنامه عوض شد، افتادم به جونش تا تونستم له و لورده اش کردم
خدایا خودت مراقب این سه تا وورجکای خونه ی ما باش نفس ما به نفس این سه تا بسته است.
...
این مدت بخش عظیمی از وقتم صرف رفع و رجوع کردن خراب کاری هایی که به بار آوردم شده.. واقعا دوست دارم بشینم یه گوشه از دست خودم گریه کنم
و طی یک گفت و گوی خشن و جدی به خودم بگم، چته؟ چرا همچین میکنی؟ به خودت بیا.. یه روز در میون داری ضرر میزنی و خرابی به بار میاری..
واقعا نمیدونم دارم چیکار میکنم.. شبیه خواب و بیداری می مونه حال این روزام نه هوشیار هوشیارم نه خواب و بیخبر از عالم.. و سخت خسته ام.. تجسم کاملی ام از حالت استندبای..
...
دلم تنگ شده واسه اون روزایی که هر موقع حالم بد بود لباس می پوشیدم و از خونه تا دریا قدم میزدم یکی دو ساعت رو نیمکت لب ساحل می نشستم و بعد با یه حال سبک تر و بهتر دوباره قدم میزدم تا خونه..
الان فقط تا چشم کار میکنه خیابونِ و خونه
...
دوست دارم برم سمت قلموهام و نقاشی کردن ولی همچنان در حد همون دوست داشتن مونده میرم یه نگاهی بهشون میندازم ولی اون حسی که باید سراغم نمیاد دوباره میدارم سرجاشون و میرم..
ولی کتاب و خدا قبول کنه باز شروع کردم دارم میخونم.. واسه تمیز کردن ذهنم واسه دور ریختن افکار پوچم..
...
دلم تنگ شده واسه یکی تو گذشته..