معماری با مصالحی از جنس دل

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سکوت خطرناک تر از “حرف هاى نیش دار” است

بدون شک کسى که “سکوت” میکند ،

روزى حرفایش را سرنوشت به شما خواهد گفت
. . .
 

$marziyeh67$

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود.

ساده باشيم.

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و

قرن پي آواز حقيقت بدويم
 

$marziyeh67$

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آرام باش رفيق!هيچ گرسنه اي باقي نميماند.......
شك ندارم همين روزها همه سير ميشوند از زندگي!!!!!!!!!!!1
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دفترم

دفترم

دفترم..!
خوبست در آن يادداشت كنم كه ميتوان لبخند زد و لبخند زد و باز رذل و ناكس بود..
هملت،شكسپير
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من که گفتم این بهار افسردنی است
من که گفتم این پرستو مردنی است
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل .
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اتمام آرزوها

اتمام آرزوها

ترسم از آن است که خدا آنقدر این پا آن پا کند که تمام شود تاریخ مصرف تمام ِ آرزوهایم . .
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ذهنم با افکارم گره خورده است ؛
همانند چهار راهی شلوغ ، در روز بارانی بدون هیچ قانون و چراغ راهنمائی . . .
نه افکارم می روند نه ذهنم آزاد می شوند
. . .
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من و تو

من و تو

من کاناپه ای پوسیده در باران
تو سربازی دورافتاده با گلوله ای در پهلو
چقدر دیر همدیگر را پیدا کردیم !
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گله نکن

گله نکن

گله نکن آدم برفی!
من اگر به تو نزدیکتر شوم دل سوخته ام آبت میکند…
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
غمگینم…
همانند جوانی که لحظه ی اعدام
به گریه مادرش می خندد
خاطرش آمد که بچه گی اش گفته بود
خنده ات آرامم می کنه پسرم
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو

تو

ونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چندی ست که به پایان رسیده ام...

سکوت های طولانی ام

خیره شدنم به نقطه ای مبهم

غرق شدنم در خویش

در خروش این همه ادم, تنها ماندنم

خشکیدن خون زندگی در رگهایم

گریز از چشم ادمها و پناه بردن به خاطرات دور

کنج انزوا و خو گرفتن با دردهایم

فقط نشان از یک چیز دارد :

من سالهاست مـــــــــــــرده ام
 

imah

عضو جدید
کاربر ممتاز
هــرگــز سيگــار نكشيده ام
اما هميشه احســاس مي كنم
كسي در وجودم سيــگار مي كشد
آتــش به آتــش ؛ بــي وقــفه ...!


 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بـغـض خیــــــس!!!

بـغـض خیــــــس!!!

بعضی حرفها رو نمیشه گفت ؛

باید خورد !
ولی بعضی حرفارو نه میشه گفت،نه میشه خورد!

میمونه سر دلت !
میشه دلتنگی...میشه بغض...میشه سکوت...

میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته!

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .!
مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . .
هی قورتش میدی . . .هی . .
اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه!
اون موقع هس که یهو تلفنُ قطع میکنی. . .
بعدشم میگی خودش قطع شد
هی به خودت میگی من دیگه فراموشش کردم ..
اصلا به من چه او الان کجاست و داره چیکار میکنه
اما یهو یاد اون روزا یه چیزی رو داخل گلوت
میترکونه...
که تا اشک نریزی خالی نمیشی...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلتنگی

دلتنگی

وقتی كه دلتنگ باشيم
ديگر فرقی ميان زندگی و مرگ نيست
چشمهای بسته
ترانه های آرام
اشكهای نم نم
حتی در ميان بغض های نفس گير خنديدن
ديگر چه فرقی می كند
كه كی يا كجا....
ارام ارام زمزمه ميكنی
تمام حجم نبودنش را
در ميان هجاهای كوتاه ، كوتاه
كه بغض امان امتدادش را در مشتِ فشرده
حبس كرده است...
ميخوانی
می نوازی
نرم نرم
اهسته اهسته
نه.... كسی كه بايد اينجا نيست!
نه.... اويی كه بايد
در جايی كه نبايد....
برای ترانه هايت
شعر دلتنگی می سرايد...
تو بخوان...
نرم .. آهسته.. آرام .. آرام...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم شکست

عیبی ندارد شکستنی است دیگر ، می شکند

اصلا فدای سرت ،
قضا و بلا بود از سرت دور شد . . .

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از يه جايي به بعد به خودت ميگي...
اصلن چه دليلي داره به كسي بگم حالم بده ؟
اونا چيكار ميتونن واسم كنن...
جز گفتنِ يه الهي بميرم ،
جز گفتنِ يه ناراحت نباش ميگذره ...
در روز اونقد مي خنديو ميگي واي ...
من چقد خوشحالم كه خودتم باورت ميشه
واقعن حالت خوبه اما شبا
وقتي سرتو ميذاري رو بالش ميگي نه !!
اونقدرا هم خوب نيستم .
كم كم گريه كردن يادت ميره ،
ميريزي تو خودت ؛
 

imah

عضو جدید
کاربر ممتاز
غــــــــروبی آرام با تو بودن ميخواهم
در ساحلی غرق درسکوت،
خاموش و پا برهنه رها چون باد،
سرکش چون دريا،
با تو نشستن دور آتش ،
سر به شانه هايت گذاشتن آرام نفس کشيدن و . . .

 

imah

عضو جدید
کاربر ممتاز
فقط بمان و سکوت کن!
تو را قسم به فرشتگان، به خدا...
بمان!
همين يک روز را ...
همين يک لحظه...
همين يک آه...
بمان!
بگذار زندگيم رنگ آرامش بگيرد...
بگذار روزهايم آبی شود...
بگذار اشک هايم برای بودنت ريخته شود...
بمان!
بمان که واژه هايم تو را طلب مي کنند...
بمان که کلماتم تشنه تو هستند...
بمان!
فقط بمان با من
فقط يک دقيقه..

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آنقدر مرا سردکرد از خودش
از عشق
که حالا بجای دل بستن
یخ بسته ام
آهای روی احساسم پانگذارید
لیز میخورید...!
 
بالا