نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم ....... و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ...... نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چی؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ..... و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ......... و بعد از رفتنت ترسیم نوازش در غمی خاکستری گم شد ......... تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد ......... و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود ...... و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ....... کسی حس کرد من بی تمام هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ......... و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد ........ کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ..... و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد ....... هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام .... برگرد ! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ...... و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید ......... کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ......... و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید ........ کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است ........ و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ........... میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر ...... نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز ........ برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ........ ولی خواهم گفت آری در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم..............