آن روز خاطراتم کودک بود
راهی دراز تا منزل
ورق ورق با تو بودم
چقدر بزرگ بودی
چقدر
پروانه های سپید
گرد شمع
در ضیافتی
بپا داشتند
دیرینه جشن خویش را
عشق در کنارمان صاف و زلال
صورت تو را به من نمایان میکرد
دفترم را ورق میزدم
حجم بودنت
در هر کجای صفحه ی دلم
آینه ای
بودن با تو را می آغازد
نیستم در کنار تو
اگر چه همه جا
ویران شده باشد