تبسم هایم را جمع میکنم و
میدهم به اهلش
به همانهایی که
وقتی لبخندی هدیه اشان میکنی
چون پرندگانی بال در می آورند و
...پرواز میکنند
آنهایی که از بس اشک و رنج دیده اند
به حضور یک لبخند،زندگی میگیرند
تبسمهایم را میدانم اینبار
کجا خرج کنم
که ثروتی پربها نصیبم کند
در این سکوت شبانگاهان،به مهتاب چشم دوخته ام
و از ستاره ها،در باره ی تو می پرسم.
قاصدکهای خیالم به آسمانها که آسمان خاطره هاست ،
پرواز می کنند.زندگی قطره قطره ذوب می شود
و آنچه که می ماند ،خاطره هاست.
آری سرزمین خاطرات من و تو،جایی است
که طلوع و غروب در آن رنگ دیگری دارد.
پس همراهم بمان و در این تیرگی تنهایم مگذار.
من نیز منتظر می مانم تا اینکه بگویی
تا کی باید در انتظارت بمانم .
ای تنها بهانه ی زندگیم
آنچه که می خواهم بگویم در این جا جاری نمی شود
و نمیگنجد که بگوییم و اگر آن را بر زبان جاری کنم
هستی نابود می شود پس سکوت میکنم و هیچ نمیگوییم
تا زمانی که عشقم در کنارم باشد تا به او گوییم
درابعاد اين عصرخاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
وتنهايي من شبيخون حجم تورا پيش بيني نمي كرد..
وخاصيت عشق اينست
از این نیامدن و قصد رفتن کردنت..
می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد...
چه کردی با من
.. .. ..
نمی خواهم بنویسم که چگونه دستی که به نیاز بسویت دراز شده بود رد کردی...
نمی خواهم بنویسم که می توانی فراموش کنی ...
اما نا نوشته می دانی که هرگز فراموشت نخواهم کرد.. .. ..