محبت با کسی دارم کز او با خود نمیآیم
چو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد
سعدی
من نه آنم که تراوش کند از من گلهایماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم
بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!
کاظم بهمنی
از چشم نیممست تو با یک جهان شرابمثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را
حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را
مهدی فرجی
در چشم پاکبازان آن دلنواز پیداستبیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق وجود خوب و موزون نشود
شاه و گدا به دیدهی دریادلان یکی استتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبودبر عکس آخر همه قصه های تلخ
شاید شبی به چنگ من افتاد ماه من
روزی مگر خود تو دچارم نکرده ای؟
از چاله در بیا که بیفتی به چاه من
مهدی فرجی
در کنج قفس چند کنی بال فشانیاز پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل
عاشق بیچاره هرجا هست، رسوا میشود
مشو از ناله افسوس غافل چون جرس بارییک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
محمد علی بهمنی
مرا از زندگانی سیر کرد از لقمه اولیار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
استاد شهریار
| Thread starter | عنوان | تالار | پاسخ ها | تاریخ |
|---|---|---|---|---|
|
|
اولین مسابقۀ "مشاعرۀ سنتی دور همی" با جایزه | مشاعره | 109 | |
|
|
مشاعرۀ شاعران | مشاعره | 11 |