جام اگر بشكست . . .
زندگي در چشم من شبهاي بيمهتاب را ماند،
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند،
ابر بيبارانِ اندوهم،
خارِ خشكِ سينة كوهم .
**
سالها رفتهاست كز هر آرزو خاليست آغوشم.
نغمهپردازِ جمال و عشق بودم ـ آه ـ
حاليا ، خاموش خاموشم،
ياد از خاطر فراموشم
**
روز ، چون گل ، ميشكوفد بر فراز كوه
عصر، پَرپَر ميشود اين نوشكفته ـ در سكوتِ دشت ـ
روزها اين گونه پَرپَر گشت
لحظههاي بيشكيب عمر
چون پرستوهاي بيآرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز . . .
**
اينك اينجا شعر و ساز و باده آمادهست،
من ـ كه جام هستيام از اشك لبريز است ـ ميپرسم :
ـ « در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد ؟
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد ؟
در نواي ساز بايد نالههاي روح را گم كرد؟»
**
نالة من ميتراود از در و ديوار
آسمان، اما سراپا گوش و خاموش است!
همزباني نيست . . . تا گويم به زاري : ـ اي دريغ ـ
ديگرم مستي نميبخشد شراب ،
جام من خالي شدهست از شعر ناب،
ساز من : فريادهاي بيجواب ! . . .
**
نرم نرم از راه دور
روز، چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي ميرود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است، اما من :
**
همچنان در ظلمت شبهاي بيمهتاب،
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب،
همچنان لبريز از اندوه ميپرسم : . . .
**
ـ « جام اگر بشكست . . . ؟
ساز اگر بگسست . . . ؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست . . . ؟ »
. . .
« فريدون مشيري »
زندگي در چشم من شبهاي بيمهتاب را ماند،
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند،
ابر بيبارانِ اندوهم،
خارِ خشكِ سينة كوهم .
**
سالها رفتهاست كز هر آرزو خاليست آغوشم.
نغمهپردازِ جمال و عشق بودم ـ آه ـ
حاليا ، خاموش خاموشم،
ياد از خاطر فراموشم
**
روز ، چون گل ، ميشكوفد بر فراز كوه
عصر، پَرپَر ميشود اين نوشكفته ـ در سكوتِ دشت ـ
روزها اين گونه پَرپَر گشت
لحظههاي بيشكيب عمر
چون پرستوهاي بيآرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز . . .
**
اينك اينجا شعر و ساز و باده آمادهست،
من ـ كه جام هستيام از اشك لبريز است ـ ميپرسم :
ـ « در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد ؟
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد ؟
در نواي ساز بايد نالههاي روح را گم كرد؟»
**
نالة من ميتراود از در و ديوار
آسمان، اما سراپا گوش و خاموش است!
همزباني نيست . . . تا گويم به زاري : ـ اي دريغ ـ
ديگرم مستي نميبخشد شراب ،
جام من خالي شدهست از شعر ناب،
ساز من : فريادهاي بيجواب ! . . .
**
نرم نرم از راه دور
روز، چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي ميرود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است، اما من :
**
همچنان در ظلمت شبهاي بيمهتاب،
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب،
همچنان لبريز از اندوه ميپرسم : . . .
**
ـ « جام اگر بشكست . . . ؟
ساز اگر بگسست . . . ؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست . . . ؟ »
. . .
« فريدون مشيري »