زنگ تفریح ... گپ و گفت های خودمونی!

وضعیت
موضوع بسته شده است.

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
جا مانده است چیزی جایی ...
که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...
تورا اکنون می خواهم
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.
 

Soheila.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


هويجوري دلمان خواست نوشتيم
 

VictoOry

عضو جدید
کاربر ممتاز
ي موسي من شش چيز را در شش جا قرار دادم و بندگانم درجاي ديگر آن رامي طلبند :

1-آسايش رادربهشت قراردادم ، دردنيا مي طلبند.

2-علم رادرگرسنگي قراردادم ، درهنگام سيري مي جويند.

3- بي نيازي رادرقناعت نهادم ، درزيادي مال مي طلبند.

4-عزت رادر بيداري شب نهادم ، درجوارقدرتمندان مي گردند.

5-رفعت رادرفروتني قراردادم ، درتكبر وغرور جستجومي كنند.

6- وبالاخره استجابت دعارادر حلال مقدركردم
 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
حرف زدن با کسی که منطق حالیش نیست مثه اینه که بخای رو چرتکه ویندوز نصب کنی ;)
 

ReD_CoDE

متخصص REVIT
کاربر ممتاز
برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست ....

برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه است ...
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
دخترک

خیال می بافد

در لابه لای تار و پود داشتن ...

.

.

تو در انحنای باور خویش

بیا وشادمانه خطوط نامرئی را بخوان و برو !

آسمان نیز

تنها کمی دورتر

همیشه خواهد ماند …
 

MehD1979

متخصص زراعت و اگرواکولوژی
کاربر ممتاز
خدایااااااااااااااااااااااااااا دلم سخت گرفتههههههههه



کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ
فروزان به کردار آذرگشسپ
سپید و سیاهست هر دو زمان
پس یکدگر تیز هر دو دوان
شب و روز باشد که می‌بگذرد
دم چرخ بر ما همی بشمرد

فردوسی


 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند.

- امام علی(ع)-
 

eliot -esf

کاربر فعال مهندسی کشاورزی , گیاهپزشکی
کاربر ممتاز
آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند.

- امام علی(ع)-
:smile: یکم منم خسته شدم !!! اما من میتواااااااااااااااااااااااااااااااااااااانم !! به کسی نگین !!! که خسته شدم!! اوف !!
 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
داستان کوتاه

داستان کوتاه

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!
:crying2:
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا