خواب دیدم تو آمده ای ،
هوا روشن است و
در کوچه ها کبوتران بال گشوده اند ؛
انگار حراجیِ بابونه هاست !
امروز حتماً کسی عاشق میشود .
شاعر بی سبب خواب نما نمیشود !
بـگوییـد
ایـن قـدرعـوض نکـننـد
رنـگ و روی ِ ایـن شـهرِ لـعنتـی را ...
ایـن پیـاده رو هـا ...
میـدان هـا ...
رنـگ و روی ِ دیـوار هـا ...
خـاطراتـم دارنـد از بیـن می روند...
دلم میخواهد جمعه را در گوشهی دنج يك كافه ، باتوِ ساده گم شوم.زمين نچرخد و عمر نگذرد.همه چيز ثابت بماند و من تو را برای هميشه در قاب زندگی داشته باشم.گلايههای دل غمگينم را از ياد ببرم و با بودن هايت خوش باشم.من دوست دارم غمِ جمعه را فقط با توِ ساده از ياد ببرم !
ما هر دو در بهار
- در یک بهار -
چشم به دنیا گشوده ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم و نام تازه ای
بر خودگذاشتیم
فرقی نمی کند
آن فصل
- فصلی که می توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ی ما ، حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم ، همانیم
ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم
هر چه دورتر می شوی
من؛
عاشق تر میشوم !
و هر چه نزدیک تر می آیی
بی تاب تر می شوم!
گویی عاشق که باشی
دور یا نزدیک
فرقی ندارد
حتی اندک یاد تُو
کافیست
برای بی تاب بودن...
از آدمهای پرتوقع فاصله بگیر...
اینها مقیاست را به هم میزنند
و حرمت مهرت را میشکنند.
چون آنها حافظهی ضعیفی دارند!
خوبیها را زود فراموش میکنند...