دل نوشته های دلتنگی

sar sia

کاربر بیش فعال
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را
منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟

مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی‌اش آبی نکشد دریا را

حرف را می‌شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ ناپیدا را

عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
کاش یک باد به کشفت برساند ما را

تو همانی که شبی پر هیجان می‌آیی
تا فراری دهی از پنجره‌ها سرما را

فال می‌گیرم و می‌خوانی و من می‌خندم
بنشین چای بخور خسته نباشی یارا

«مهدی فرجی»
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یکی الان تو این خیابونه که پیرهنش بوی تورو میده

مثل خودت بلند میخنده ، شبیه تو لباس پوشیده

شبیهته ولی تو اون نیستی ، تو دست هیچکسو نمیگیری

با هیشکی اینجوری ، نمیخندی ، واسه غریبه ها نمیمیری

تو عاشق منی و این جوری ، با یه غریبه مهربون نیستی

چقد صداش مثل صدات گرمه

تورو خدا بگو تو اون نیستی...
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه
آه ، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد!


هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد!
 

میتی کومان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم برای خودم تنگ شده؛
برای همان آدمی که با امید، حتی از سخت‌ترین روزها هم عبور می‌کرد.
انگار در شلوغی زندگی، کمی از خودم جا مانده‌ام.

گاهی دلم می‌خواهد بنشینم و با خودم حرف بزنم،
از حال این روزها بپرسم،
از تمام خستگی‌هایی که بی‌صدا تحمل کرده‌ام.
نه برای گلایه، فقط برای اینکه یادم بیاید هنوز همان آدمِ قویِ گذشته در وجودم هست.

شاید این روزها شبیه روزهایی نباشند که آرزویش را داشتم،
اما قرار هم نیست همیشه همه‌چیز همین‌طور بماند.
همان‌طور که روزهای خوب از راه رسیدند،
روزهای سخت هم روزی تمام می‌شوند.

من دلتنگِ خودم هستم،
اما مطمئنم گمش نکرده‌ام؛
فقط مدتی است فرصت نکرده‌ام دوباره خودم را پیدا کنم.

و می‌دانم روزی خواهد رسید که دوباره با آرامش لبخند بزنم،
به مسیر پشت سرم نگاه کنم
و از خودم تشکر کنم که با وجود همه‌ی خستگی‌ها،
هیچ‌وقت امید را رها نکردم.
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نه ترسی توی چشماشه
نه تردیدی تو تصمیمش
خیالش راحته این زن
فراموش میشه تصویرش
چقدر آشفتم این روزا
با این تصویر درگیرم
یه جا که خاطرت باشه
یه سمت دیگه میشینم

باید عادت کنم وقت نبودت
به این روزای سخت و لحظاتش
میخوام ببینی بعد از تو تا چند سال

میمونه درد تو با اثراتش
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من هُنِوز هم
بعضى آدمها رابا تمام «دلخورى هايم» دوست دارم.
و شايد همين
«سخت ترين» بخش ماجراست.
اينكه هم «حقيقت» را ديده باشى، هم «زخم» راحس كرده باشى،
هم «فاصله» را پذیرفته باشى،
ولى يك گوشه از دلت
هنوز نتوانسته باشد
كامل «خاموش» شود.
بعضى دوست داشتنها
تمام مى شوند،

اما از دل بيرون نمى روند؛ فقط «ساكت» مى شوند و مى روند يك جاى دور كه كمتر پیداشان كنى.
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به نام نامی یزدان، که شاهد بر غم جان است
تو را در خلوت دل‌ها، نشان عشق پنهان است
اگر چه دورم از چشمت، به آن سوگند می‌بندم
که در هجران چشمانت، به جز یادت نمی‌خندم
پذیرا می‌شوی آیا؟ در این تنهایی ممتد
که دردی را که دارم من، به جانت آوری با خود
اگر چه دست ما کوتاه، از آغوش هم افتاد
بمانی تا ابد با من، به عهدی که خدا داده؟
پذیرا می شوی آیا؟ 🌹
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
این چند وقته هر بار خودم به چیزی مشغول کردم، اما خب دلتنگی سراغم میاد اما انگار دیگه من عوض شدم ...قبلا از دلتنگی بدم میومد و درد داشت، اما انگار اینبار بی حستر شدم، نمی‌دونم شاید فقط فرار رو به جلو دارم میکنم .
فعلا چند تا جشنواره ادبی شرکت کردم، بعد مدتها ننوشتن داستان، خودم مجبور کردم داستان بنویسم. حتی با اینکه دل و دماغش نداشتم کتابم هم برای یه جشنواره فرستادم... نمی‌دونم چندم میشم ولی خواستم فقط مشغول باشم
مدتها بود فقط اینجا می‌نوشتم و هیچ جای دیگه مجازی بخاطر یکسری حواشی اصلا نمینوشتم، اما خودم مجبور دارم میکنم تا دوباره وارد دید بشم، نوشته‌های قدیمی تو یه پیج جدید میذارم امیدوارم به اون هدف برسم ...اما نمی‌خوام دیگه بخاطر ترس از یکسری آدم که گاهی پیداشون میشه، خودم محدود کنم. صحبت با یه نفر بهم نشون داد، حتی آدمهایی که سالهاست کارهاشون مورد توجه، از دست اینجور افراد مزاحم اذیت میشن ولی بی توجه به اونها به مسیرشون ادامه میدن ...منم می‌خوام همین کار کنم!
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گـاهـي بــايـد رفـت

و بعضـي چيــزهــاي ِ بُـردنـي را بــا خــود بــرد

مثل يــــــاد

مثل غــرور

و آن چـه مـانــدنـي ست را ، جـــا گــذاشت

مثل خاطره

مثل لبخند

رفـتـنت ، مـــانـدني مي شود ، وقـتي که بـــايــد بــــــروي ، بــــروي ...

و مـانـدنــت ، رفـتني مي شود ، وقتي که نبــايـد بمـاني ، بمــاني ...
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
کاش واقعا یکسری از کارها با همون بشکن حل میشد... اینقدر فضای مجازی این بهمون نشون داده که دنبال سرعت بالا هستیم. یادمون می‌ره، زندگی به آرامی جلو می‌ره، سه ماه فصل پاییز طول می‌کشه، تا بشه زمستان بعد بهار و بعد تابستان تبدیل بشه.
رابطمون هم همینطور، اونقدر عجله نتیجه نهایی داریم که صبرمون پایین هست
یا حتی ساختن یه کسب و کار هم نیاز به صبر داره، حتی با هر بار شکست نترسی و ادامه بدی
وگرنه دنیا به ما هیچ قولی برای شادی همیشگی نداده، بلکه شادی و غم با هم بهمون میده
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
جنگلی بودم و خشکی جگرم را سوزاند

ترسم از زخم تبر بود ولی دیگر نیست

خواستم پر بزنم سنگ مرا پرپر کرد

اندکی شوق سفر بود ولی دیگر نیست

آه از این درد که هر بار زمین میخوردم

دست او بال و پرم بود ولی دیگر نیست
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آدم ها
وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند‌‌ !
آدم‌ها
می آیند
و می روند
ولی در دلتنگی هایمان‌‌
شعرهایمان‌‌
رویاهای خیس شبانه‌‌مان... می مانند‌‌‌ !
جا نگذارید !
هر چه را که روزی می آورید را
با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.
 

*mahdieh*

کاربر فعال مهندسی مواد و متالورژی ,
کاربر ممتاز
بوی دلتنگیِ پاییز وزیده ست ولی
اولِ موسم این فصل مگر "مهر" نبود‌...؟
چقدر این قسمتش که بوی دلتنگی پاییز وزیده‌ست، وصف حال الانه منه.
اینجا هوا خنک و پاییزیه، بوی پاییز میده شبها.
یاد پاییز هم همیشه برام حس دلتنگی میاره
 

Similar threads

بالا