دل نوشته های دلتنگی

sar sia

کاربر بیش فعال
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را
منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟

مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی‌اش آبی نکشد دریا را

حرف را می‌شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ ناپیدا را

عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
کاش یک باد به کشفت برساند ما را

تو همانی که شبی پر هیجان می‌آیی
تا فراری دهی از پنجره‌ها سرما را

فال می‌گیرم و می‌خوانی و من می‌خندم
بنشین چای بخور خسته نباشی یارا

«مهدی فرجی»
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یکی الان تو این خیابونه که پیرهنش بوی تورو میده

مثل خودت بلند میخنده ، شبیه تو لباس پوشیده

شبیهته ولی تو اون نیستی ، تو دست هیچکسو نمیگیری

با هیشکی اینجوری ، نمیخندی ، واسه غریبه ها نمیمیری

تو عاشق منی و این جوری ، با یه غریبه مهربون نیستی

چقد صداش مثل صدات گرمه

تورو خدا بگو تو اون نیستی...
 

Similar threads

بالا