نام تو همچو فانوسی آویخته به دیوار تاریک سینهام. هرگاه شب دهان میگشاید تا نور را ببلعد، من آن فانوس را بلندتر میگیرم، شعله را بالا میکشم تا راه تو در ظلمت گم نشود.
تو در میانه گرداب سایهها ایستادهای و بادهای خسته میکوشند تو را به اقلیم خاموشی بکشانند. من اما با رشتههایی از نفس و امید، ریسمانی میتنم و آن را به سوی تو میافکنم؛ گویی میخواهم از تار و پود جانم پلی بسازم میان تو و سپیدهای که هنوز در راه است.
دریا گاه تیره و سنگین میشود، اما من باور دارم در ژرفترین لایههای شب نیز دانهای از صبح پنهان است. هر قدمی که به سوی تو برمیدارم، بذر نوریست که در خاک تاریکی مینشانم.
این شعله کوچک، تمام جهان من است.
میدانم اگر بماند، صبح از دلش طلوع میکند.
پس هنوز کنار این آتش بیدار ماندهام.
تا روشنایی جان تو خاموش نشود.
من هنوز در حال نجات تو ام،
نه با فریاد، که با صبری روشن،
با امیدی که چون ریشه در دل شب فرو میرود
آرام، اما استوار، به سوی سپیده سر برمیآورد.
یقین دارم روزی که دستت در دست من مینشیند،
جهان نفسی تازه خواهد کشید.
