دل نوشته های دلتنگی

sar sia

کاربر بیش فعال
شبیه برف، دلم بی تو آب شد برگرد
بیا که سقف تحمل خراب شد برگرد

چقدر گریه کنم تا دوباره برگردی؟
گلی برای تو چیدم گلاب شد برگرد

به شوق آمدنت چوب خشک میرقصد
درخت تاک پر از پیچ و تاب شد برگرد

بهار مدرسه‌ی عاشقان دلتنگ است
دوباره وقت حضور و غیاب شد برگرد

شبیه دانه‌ی اسپند در دل آتش
برای تو جگر من کباب شد برگرد
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم
زبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا
که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد
الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد
 

پسر بهاری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در بی حس ترین بی حسی گذران میکنم
ولی هر وقت اومدم اینجا نوشتم
دستان پر زور دلتنگی گلوم رو گرفته بود و داشت خفه ام میکرد
قلبم درد میکرد و ...
اینجا با تمام وجود و از صمیم قلب دعا میکنم
هیچ کسی در دلتنگی پایدار نمونه و زودتر حالش خوب بشه
و شادی و شور و شوق زندگیش رو فرا بگیره
نه صرفاً بی حسی
 

Body Guard

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
سلام
شعر زیر رو تو یکی از ایمیلهام خوندم خیلی زیباست ، بخونید






دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته‌ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه‌ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه‌هاي ساده‌ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه‌هاي خسته‌ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه‌هاي بي بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه‌ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه‌ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
یه روز که خیلی هم هوا دلگیر بود تو پادگان داشتم قدم میزدم و به مقصد کوهپایه کوه بزرگی که اونجا بود راه افتم تا اینکه که رسیدم به درب پارک موتوری توپخانه .یه سوله خیلی بزرگ با درهای خیلی عظیمی .
روی کل در، پر بود از شعر سرباز ها ،

یه سربازی داشتیم که خیلی کم حرف ولی خشن بود . دیدم یه شب تو حین پاس و نگهبانیش روی در نوشته بود:

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه

هنوز هم که هنوزه یاد اون روز و اون شعر می افتم خیلی دلم میگیره
 

**آگاهدخت**

مدیر تالار اسلام و قرآن
مدیر تالار
‏در نهایت این لحظه‌های بزرگ و خیلی رمانتیک نیست که دل آدم براش تنگ می‌شه. لحظه‌های ساده تو روزمره‌ست. مثل اون وقتی که دم در اتاق آماده وایسادی تا آماده شه و داری به این که چقد این هودی‌ بهش میاد و به این که چقد دوستش داری هم‌زمان فکر می‌کنی. دلتنگی بزرگ مال لحظه‌های‌ کوچیکه...

پی نوشت: هیچ ربطی به من نداره توی کانال تلگرامی بود:lol:
 

sar sia

کاربر بیش فعال
روزگاری که طبیبان همه خود بیمارند
دردها مثل بلا بر سرمان می بارند


کوچه ها پر ز عبورست ولی چشمی نیست
خانه ها پنجره شان نیست همه دیوارند


گریه میکرد گلی در تب یک روزنه گفت
"چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند"


ما که جز گریه ندیدیم خدا میداند
خنده ی پنجره زیباست ولی نگذارند


کاش چوپان رهایی بشر جلوه کند
تا که معلوم شود میش رخان سگسارند


همه کشکول دو رنگی به کمر می بندند
ریسمان گونه ولی مارتر از هر مارند


من دهاتی تر از آنم که تو می اندیشی
داس هستند نه دهقان،که گلی میکارند
 

Similar threads

بالا