دست‌نوشته‌ها

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
با این عصا عروسک گردان بهتری ام اگر تو تماشایی کنی
هنوز آسمان سر دو راهی مانده
پاییز جان بفرما چایی، عرق رفتنت خشک نشده که نارنگیها لباس سفید به تن کرده‌اند
ببین کفشهایم دارند در برف غلت می‌خورند
و آدم برفی برای خندیدن جگر دارد
آهای زمستان دست پاییز را خوب ببند
وقتی تمام ناخنهایم روی پیش دستی جا ماند
موهای سفید خودشان را جا گیر می‌کنند که این کش آمد
چندش آورتر از تو نیستم، بخند
این کاکتوس روی پیشخوان به من دهن کجی می‌کند
از دست گنجشکها که بی شناسنامه هوایی شدند
هنوز فرشها قصه گوی خوبی هستند
کلاغ به خانه رسید
#آیناز_مجتهدی
(از کتاب گنجشکهای بی شناسنامه 😍)
 

Mohsen 89

مدیر تالار فیزیک
مدیر تالار
کاربر ممتاز
در گوشه ای نشسته ام
و در اثنای جوانی بر باد رفته
صفحات اینترنت ملی را نظاره میکنم
اینترنتی که ابزاری برای ارتباط جمعی بود و تبدیل شد به ابزاری برای جدایی انسان از انسان
ابزاری برای جدایی انسان از خرد
ابزاری برای جدایی انسان از خود خودش
در بین صفحاتی که به میل دیگران مجاز به نگریستن به آن هستیم به دنبال چه میگردم؟
چه کسی میداند
چه کسی درک می‌کند حال مریضی را که مسموم شده و به دنبال شیشه ی سیانور برای درمان مسمومیت میگردد

پ.ن: بداهه ای بود نانوشته
 

Mohsen 89

مدیر تالار فیزیک
مدیر تالار
کاربر ممتاز
به آینه می‌نگرم

دلقکی را در آینه میبینم که گوش هایش با ریسمانی پوسیده و نازک و ریش ریش بند هستن

دلقکی که از سر ناچاری با دلقک بازی سعی در خنداندن جمعیت گریانی دارد که ماسک های خندانشان اجبارا چهره ی غمگینشان را پوشانده

دلقک از بهر نان تصنعی میخندد و جمعیت از ترس آنکه مبادا بفهمند پشت آن ماسک‌های خندان، چهره ای غمین پنهان شده

پارادوکسی غمینیست

نه دلقک نای خندیدن دارد و نه تماشاگر جرات ماسک از چهره برداشتن و تشویق نکردن دلقک
 

plant_biology

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دامن کشان رفتی...
دلم زیرو رو شد....
تو علمدار شدی ...
من چه؟
پدرم تو به خدا رسیدی
من چه؟
من فدای تو میشدم..
تو زودتر فدای من شدی..
دوستت داشتم ولی خودخواهانه برای خودم
خدا هم تو را برای خودش خواست ...
 

Mohsen 89

مدیر تالار فیزیک
مدیر تالار
کاربر ممتاز
بی حس شده ام
نه دیگر سرمای زمستان استخوان سوز هست و نه گمان میکنم گرمای تابستان طاقت فرسا باشد
زمستان سرمای خود را به باده ی گلگونی داد که در خیابان های این شهر جاری شد
بهار و تابستان از قدم گذاشتن بر خیابان های گلگون این شهر شرمسار هستند
این بار قدمشان مبارک نیست، با آمدن بهار گلی نمی روید، شکوفه ها روی درخت خشک شده و بسی از آنها نیز قبل از شکفتن بر زمین افتاده اند و بی حاصل شدند
نیا بهار جان! نیا!
که امسال سال دوباره روییدن و نو شدن نیست
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در لابه‌لایِ حجره‌هایِ خاک‌گرفته‌یِ ذهن، جایی که نورِ زمان به زحمت نفوذ می‌کند، شیئی کهنه و آشنا رخ می‌نماید. نه شمشیری است که در تن فرورفته باشد، و نه دارویی که بر دردی تازه مرهم نهد. بلکه، ترنمی است از دوردست‌ها؛ آهنگی که زمانی شورانگیز بود و اکنون پژواکی گنگ دارد.

این یادگارِ کهنه، چونان نقشِ قالیِ نفیسی است که تار و پودش با رنگِ حسرت بافته شده. گاه، در سکوتِ شب، تار و پودی از آن لرزش می‌گیرد و تصویری مبهم از روزگاری دیگر را بر پرده‌یِ خیال می‌اندازد. روزگاری که خورشید، گردِ مداری دیگر می‌چرخید و زمین، آوازی دیگر سر می‌داد.

اکنون، آن آهنگ، دیگر آن ضربانِ قلبِ تند را ندارد، و آن تصویر، شفافیتِ دیروز را. تنها، حجمی است از گذشته که در پستویِ روح سنگینی می‌کند؛ حجمی که نه می‌توان رهایش کرد و نه در آغوش کشید. گاه، از لایِ درزهایِ سکوت، نجوایی می‌شنود نجوایی که شاید نامی را صدا می‌زند، یا واژه‌ای را که دیگر در قاموسِ زبان نمی‌گنجد. و ذهنِ آشفته، در این میانه، تنها در پیِ یافتنِ کلیدی است برای گشودنِ قفلی که خود، روزی از یاد برده چگونه آن را بسته است.
 

yamaha R6

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یهو دیدم سال 2008 اینجا عضو شدم و الان سال 2026 هست 18 سال گذشته...........
18 سال پر از فراز و نشیب ، خاطرات خوب و بد...........

خیلیه حاجیییییییییی چه ثانیه های پر از استرس و داستان و چه خاطرات خوش و ماندگار

ولی پیر شدیم..............
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
اونقدر به قوی بودن عادت کردم که بدنم، خودش ضعیف بودن شونههام به رخم می‌کشه
اما این بیشتر اذیتم می‌کنه
شاید اصلا قوی بودن اجباری که در زندگی بهش عادت کردم، یه عادت اشتباهه
خودمم نمی‌دونم🤦
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش در برق نگاهت مهربانی می‌رسید
از سکوت تلخ چشمت زندگانی می‌رسید

دل به یک لبخند کوتاه تو خوش کرده‌ست و بس
کاش از آن چشم گریزان هم نشانی می‌رسید

رفتی و بعد از تو شب در سینه‌ام جا خوش نمود
کاش از آن صبح حضورت روشنایی می‌رسید

سال‌ها در حسرت یک لحظه دیدارت گذشت
کاش از آن سوی سکوتت همزبانی می‌رسید

من هنوزم مانده‌ام چشم‌انتظارِ یک نگاه
کاش در برق نگاهت مهربانی می‌رسید🌹
 
بالا