داستان های قرآن کریم

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
نگاهي به زندگاني حضرت يونس (ع)




دعوت يونس(ع) به توحيد
در شهر نينوا و در اوج بت پرستي و در تاريكي جهل و شرك، يونس نور ايمان را شعلهور ساخت و پرچم توحيد را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزيزتر ازآنست كه بت را عبادت كند و جبين- پيشاني- شما گرامي تر از آن است كه بر اين جماداتبي روح سجده كند، به خود آييد و از خواب غفلت بيدار شويد و به چشم دل بنگريد تاببينيد كه در وراي اين جهان بديع، خدايي بزرگ وجود دارد كه يگانه و بي نياز است وتنها ذات كبريايي او شايسته عبادت و ستايش است.
او مرا براي راهنمايي شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شمارا به سوي او راهنمايي و ارشاد كنم، زيرا پرده هاي جهل و ناداني عقل و ديده شما راپوشانده و از درك حقايق عاجزيد.
قوم يونس با شنيدن اين سخنان تازه و صحبت از خداي يگانه، دچار حيرت و وحشت شدندو چون از خدايي شنيدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ايشان گران آمد كه ببيننديك نفر از خودشان بر آنان برتري يابد و ادعاي پيغمبري و رسالت نمايد، لذا به يونسگفتند: اين مهملات چيست كه مي بافي؟! اين خدايي كه ما را به سوي آن دعوت مي كنيكيست؟ ما خداياني داريم كه پدرانمان ساليان سال آنها را پرستش مي كرده اند و ما هماكنون آنها را مي پرستيم. چه چيز تازه اي در جهان به وجود آمده و چه حادثه جديدياتفاق افتاده كه ما بايد دين اجدادمان را كنار بگذاريم و به دين ابداعي و تازه توروي آوريم؟
يونس گفت: پرده هاي تقليد را از چشم هاي خود برداريد و عقل خود را از حجابخرافات برهانيد، اندكي فكر كنيد و قدري بيانديشيد. آيا اين بت هايي را كه صبح و شبمورد توجه قرار مي دهيد، در برآوردن حاجات و يا دفع شر و بليات مي توانند شما راياري كنند، براي شما نفعي دارند و يا مي توانند شري را از شما بر طرف گردانند؟! آيااين بت ها مي توانند چيزي را خلق و يا مرده اي را زنده نمايند، بيماري را شفا دهندو يا گمشده اي را هدايت كنند؟!
آيا اگر من بخواهم به آنها ضرري برسانم مي توانند از اين امر جلوگيري كنند؟ و يااگر آنها را بشكنم و ريز ريز كنم مي توانند دوباره خود را استوار سازند!
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
حضرت یونس
قسمت دوم
آخرين هشدار يونس(ع)
يونس گفت: چرا از ديني كه شما را به سوي آن دعوت مي كنم روي مي گردانيد و از آناعراض مي كنيد، در حالي كه اين دين به شما قدرت مي دهد امور خود را اصلاح كنيد، وضعجامعه خود را سامان دهيد و اجتماع خود را تقويت و بهسازي كنيد. دين من شما را امربه معروف و نهي از منكر مي نمايد، ستمگري را مغضوب و صلح و عدالت را تاييد و تمجيدمي كند، امنيت و اطمينان را بين شما به وجود مي آورد، شما را توصيه مي كند كه نسبتبه مستمندان مهرباني و به بينوايان لطف روا داريد، گرسنگان را اطعام و اسيران راآزاد سازيد. به عبارتي، دين من، شما را به سعادت و صلابت رهبري مي كند.
يونس پيوسته از سر خير خواهي و مهرباني قوم خود را پند و اندرز داد ولي در پاسخغير از عناد و استدلال هاي جاهلانه چيزي نمي شنيد.
مردم نينوا در پاسخ به استدلال يونس گفتند: تو نيز مانند ما بشري و يكي از افراداجتماع ما هستي، ما نمي توانيم روح خود را آماده پيروي از تو كنيم و گوش به سخنانتو بسپاريم و دعوتت را تصديق بنماييم. دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خودواگذار! آنچه تو از ما مي خواهي براي ما قابل پذيرش نيست.
يونس گفت: من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم، و با منطق شما را به خير وصلاحتان دعوت كردم، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفي كه به آناميدوار و به ايماني كه طالب آن بوده ام، رسيده ام؛ ولي اگر دعوت مرا رّد كنيدبايد بدانيد كه بلايي سخت بر شما نازل مي گردد و هلاكت شما نزديك است. به زودي پيشدرآمد عذاب را مي بينيد و بايد منتظر عواقب آن باشيد.
قوم به يونس گفتند: اي يونس، ما دعوت تو را نمي پذيريم و از تهديد تو نيز هراسينداريم، اگر راست مي گويي آن عذابي كه ما را از آن مي ترساني بر ما نازل كن!
در اين حال دريافتند كه بايد به خداي يونس پناه ببرند و به او ايمان آورند و ازگذشته و گناهان خويش توبه نمايند. به همين منظور سر به كوهستان ها و دره ها وبيابان ها نهادند و با آه و ناله و گريه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بين مادرانو اطفالشان، و ميان حيوانات و بچه هايشان جدايي افكندند، ناله و فرياد آنان كوه ودشت را پر كرد و شيون مادران و غوغاي چهار پايان در نشيب و فراز كوه و دشتپيچيد!
صبر يونس لبريز شد، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتيجه اي نگرفت، ازآنان نااميد گشت و با خشم و ناراحتي دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد،زيرا هر چه مردم را دعوت كرد، آنان ايمان نياوردند و حجت و برهان او را نپذيرفتند ودر آن تفكر و تامل نكردند. بدين ترتيب يونس فكر كرد كه مسئوليت او به پايان رسيدهاست و آنچه انجام داده كفايت مي كند، در صورتي كه اگر يونس بر دعوت خود پافشاري واصرار مي كرد و با صبر بيشتر آن را پي گيري مي كرد شايد در ميان مردم نينوا افراديپيدا مي شدند كه به او ايمان آورند و دعوت او را لبيك گويند و دل به حقيقت بسپارند،از كرده خود پشيمان گشته و توبه كنند، ولي يونس تاب نياورد و به استقبال قضاء ونزول كيفر الهي از شهر خارج شد.

نزول عذاب بر قوم يونس(ع)
هنوز يونس از نينوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پيش درآمد هلاكت خودرا ديدند. هواي اطرافشان تيره و تار شد، رنگ رخسار آنها دگرگون گشت و اضطراب آنانرا فرا گرفت و بيم و هراس بر آنها مستولي شد. در اين حال دريافتند دعوت يونس حق وهشدارش صحيح بوده است و بدون ترديد عذاب دامنشان را فرا مي گيرد و سرنوشت عاد وثمود و نوح همانگونه كه شنيده بودند در مورد آنان نيز تكرار خواهد شد.
در اين حال دريافتند كه بايد به خداي يونس پناه ببرند و به او ايمان آورند و ازگذشته و گناهان خويش توبه نمايند. به همين منظور سر به كوهستان ها و دره ها وبيابان ها نهادند و با آه و ناله و گريه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بين مادرانو اطفالشان، و ميان حيوانات و بچه هايشان جدايي افكندند، ناله و فرياد آنان كوه ودشت را پر كرد و شيون مادران و غوغاي چهار پايان در نشيب و فراز كوه و دشت پيچيد!

در اين حال خدا بال و پر رحمت خويش را بر سر آنان گشود و ابرهاي عذاب خود را ازفراز آنان كنار زد، توبه آنان را قبول كرد و به ناله آنان پاسخ داد، زيرا در توبهخود بي ريا و در ايمان خود صادق بودند و خدا هم عقاب را از آنان برداشت و عذاب خودرا بر طرف ساخت و مردم نينوا با ايمان كامل و امنيت خاطر به خانه هاي خود بازگشتندو آرزو كردند كه يونس به جمع آنان باز گردد و در بين آنان به عنوان پيغمبر و رسول،و رهبر و پيشوا زندگي كند.
اما يونس نينوا را ترك كرده و آن سرزمين را رها نمودهبود و به راه خود ادامه داد تا به دريا رسيد، آنجا عده اي را ديد كه قصد عبور ازدريا را داشتند، لذا از آنان اجازه خواست كه با آنان همسفر گردد و بر كشتي ايشانسوار شود. مردم خواست او را با آغوش باز پذيرفتند و او را ارج نهادند و به وياحترام گذاشتند، زيرا آثار بزرگواري و عظمت روح در سيماي او ديده مي شد و پيشانيدرخشانش از تقوا و پرهيزكاري او خبر مي داد، اما كشتي هنوز از ساحل دور نشده بود واز خشكي فاصله زيادي نگرفته بود كه دريا طوفاني شد و امواجي سهمگين كشتي را متلاطمساخت و سرنشينان كشتي فرجام بدي را براي خود پيش بيني مي كردند، چشم ها خيره شدهبود و قلب ها به تپش و دست و پاي افراد به لرزه در آمده بود و در اين حال راهي جزسبك كردن كشتي به نظرشان نمي رسيد. مسافرين با يكديگر مشورت كردند كه چه كنند، سپسبه توافق رسيدند كه قرعه بياندازند و به نام هر كس افتاد او را به دريا بيافكنند. پس قرعه انداختند و به نام يونس در آمد، ولي به خاطر احترام و ارزشي كه براي اوقائل بودند، حاضر نشدند او را به دريا اندازند؛ پس بار ديگر قرعه را تجديد كردند،باز هم به نام يونس در آمد، اما اين بار هم دريغ كردند كه او را به دريا افكنند وبراي سومين بار قرعه انداختند و اين بار نيز قرعه به نام يونس در آمد.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
حضرت یونس پیامبر
قسمت آخر
يونس(ع) در شكم ماهي
يونس چون ديد سه بار قرعه به نامش در آمد، دريافت كه در اين پيشامد سرّي نهفتهاست و خدا در اين حادثه تدبير و حكمتي دارد. سپس به اشتباه خود پي برد و دريافت كهقبل از اين كه اجازه هجرت و ترك شهر و مردمش را داشته باشد و پيش از صدور امر الهي،قوم و ديار خود را ترك كرده است. به همين جهت خود را در ميان دريا انداخت و جانخويش را تسليم امواج خروشان دريا كرد و در اعماق دريا و در آغوش متلاطم امواج وظلمت دريا فرو رفت.
در اين هنگام خدا به ماهي بزرگي دستور داد يونس را ببلعد و او را در شكم خودمخفي سازد ولي نبايد گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند، زيرا او پيغمبر خداستكه دچار عجله و ترك اولايي شده و از تعجيل خود نادم و پشيمان است. سپس ماهي را وحيكرد يونس امانتي است در شكم تو و هر گاه خدا دستور داد بايد او را سالم تحويل دهي.
يونس در شكم ماهي قرار گرفت و ماهي امواج را شكافت و در اعماق تيره دريا فرورفت، عرصه بر يونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در اين حال از درگاهخداي يكتا استمداد طلبيد و به ياور مصيبت زدگان و دادرس ستمديدگان پناه آورد؛ خداييكه رحمان و رحيم، توبه پذير و بخشنده گناهان است. يونس "در قعر دريا و تاريكي هايآن فرياد برآورد: اي معبود سبحان، خدايي غير از تو نيست. بار خدايا! تو منزهي و مندرباره خود از ستمگرانم!"
خدا دعاي يونس را به اجابت رساند و به ماهي فرمان داد كه ميهمان خود را در ساحلدريا بگذارد، زيرا كه او كيفر مقدر و مدت حبسش را به پايان رساند. ماهي يونس را بابدني لاغر و نحيف كنار ساحل انداخت، رحمت خدا او را دريافت و بوته كدويي بالاي سرشروييد، يونس از ميوه آن خورد و در سايه اش آرميد تا نيروي خود را باز يافت و بهزندگي اميدوار شد.
سپس خدايتعالي به او وحي كرد " به شهر خود باز گرد و به جمع بستگان و طايفه خودبپيوند، زيرا آنها ايمان آورده اند، بت ها را كنار گذاشته و اكنون در جستجوي تو ومنتظر بازگشت تو هستند."
يونس به شهر خود بازگشت و با تعجب ديد آنهايي كه به هنگام هجرت يونس به پرستش بتها كمر بسته بودند، اكنون زبانشان به ذكر خدا باز شده است و خداي يكتا را سپاس وستايش مي كنند.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
حضرت لوط عليه السلام






آنگاه كه ابراهيم عليه السلام از سرزمين مصر كوچ كرد، لوط نيز به همراه وي حركت كرد، ايشان با مال فراوان و اندوخته اي بسيار از مصر خارج و به سرزمين مقدس فلسطين وارد شدند، ولي پس از مدتي به علت افزايش احشام و گوسفندان محيط فلسطين را بر خود تنگ ديدند، لذا لوط از سرزمين عموي خود ابراهيم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم داراي اخلاقي فاسد و باطني ناپاك بودند؛ از انجام هيچ معصيتي پرهيز نمي كردند و در اعمال ناشايستي كه انجام مي دادند، نصيحت پذير نبودند. اين قوم در فسق و فجور و زشتي سيرت كم نظير بودند. دزدي و راهزني و خيانتكاري را پيشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذري كمين و از هر سو به او حمله مي كردند و اموالش را مي ربودند. ايشان دين و آييني نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكاري شرمگين و سرافكنده نمي شدند، و پند هيچ واعظ و نصيحت هيچ عاقلي را گوش نمي دادند!
گويا روح قوم لوط تشنه جنايت بود و جنايات مكرر، روح عصيانگر و طبيعت ستمكار آن قوم را اقناع نمي كرد؛ دل هاي آنان آلوده به مفاسد بود و هر روز جنايت و عمل ناشايست تازه اي را مرتكب مي شدند، تا جايي كه عمل ناشايستي را كه قبلاً كسي مرتكب نشده بود بر گناهان پيشين خود افزودند و به عمل نامشروع و غير اخلاقي لواط روي آوردند. اين قوم نابكار، زن ها را كه خدا براي تسكين ايشان خلق كرده بود را ترك كرده و به رابطه با مردان روي آوردند. و در كمال بي شرمي اين عمل ناپسند را آشكارا انجام مي دادند و هرگز به فكر ترك اين مفاسد نبودند بلكه بر انجام آن اصرار مي ورزيدند. اين قوم مردم را ناگزير مي ساختند با فاسدين همراهي كنند و آنها را به اين كار دعوت مي كردند و پيوسته به گمراهي خود مي افزودند. آنقدر عمل زشت خود را تعقيب و تبليغ كردند تا ارتكاب به منكرات علني و آشكار شد، جنايات افزايش يافت و قلب آنان با گناه و فحشاء آميخته شد.

دعوت لوط عليه السلام

هنگامي كه قوم لوط غرق در معصيت گشتند، گمراهي را بر راه حق ترجيح دادند و جهالت را بر هدايت مقدم داشتند و شيطان در دل آنان نفوذ كرد و آنان را به تداوم اعمال ناشايست وادار ساخت و پيروي از شهوات را بر آنان چيره كرد. خداوند به لوط وحي كرد كه آنان را به پرستش حق بخواند و از ارتكاب به آن جرائم باز دارد.
پس لوط عليه السلام دعوت خود را آغاز كرد و رسالت خويش را در ميان قوم اعلان نمود، ولي گوش آنان از شنيدن سخن لوط عاجز و چشم هايشان از ديدن حق ناتوان بود، قلب هاي آنان در حجاب شهوات اسير بود و به شدت به سوي مفاسد كشانده مي شدند و به انجام اعمال زشت خود اصرار داشتند و هر روز در ياغيگري دستشان بازتر مي شد و از گمراهي خود غافل بودند و نفس اماره، آنان را به انجام كارهاي زشت و ناشايست وادار مي كرد!
سرانجام لوط و پيروان او را تهديد به اخراج از شهر و تبعيد نمودند در حالي كه جرم لوط اجتناب از گناهان آنان بود. گناه وي دوري از رذيلت و دعوت به فضيلت بود و از زندگي توأم با انديشه هاي فاسد آنان بيزار بود؛ به همين دليل او مورد بي مهري مردم قرار گرفت و از شهر خود تبعيد گشت. آنگاه كه لوط عليه السلام بي ميلي قوم را به دعوت خود مشاهده كرد، از شكنجه و عذاب خدا بيمشان داد ولي قوم لوط از هشدار و اعلام خطر وي نهراسيدند و تهديد وي را جدي نگرفتند، اما لوط در پند و اندرز آنان اصرار كرد و آنان را از عاقبت و كيفر كردارشان برحذر داشت ولي قوم دست از زشتي ها و اعمال غير انساني خود بر نداشتند، بلكه به جنايات بيشتر چنگ زدند و تمايل بيشتري به انجام آن از خود نشان دادند و از سر تحقير و استهزاء به لوط گفتند، عذاب خويش را بياور! و آنچه كيفر ماست و مستحق آن هستيم برايمان نازل گردان!!
__________________
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
قسمت دوم

كيفر قوم لوط


لوط از پروردگار خويش درخواست كمك كرد تا بر آن قوم مفسد پيروز گردد و براي آنان عذابي دردناك طلبيد تا آنان را به كيفر كفر و عنادشان برساند، و بر گمراهي و جنايت خود مجازات گردند، زيرا قوم لوط پيوسته بر فساد خود مي افزودند و آن را توسعه مي دادند و بيم سرايت اين اخلاق فاسد به ديگران وجود داشت. اين مردم قوم فاسدي بودند كه بايد ريشه كن مي شدند. زيرا در زمين اخلالگري كردند و مردم را از راه راست بازداشتند، گوش آنان قادر به شنيدن حرف حق نبود و از طريق هدايت روي گردان بودند.
خداوند دعاي لوط عليه السلام را به اجابت رساند و فرشتگان خويش را به سوي اين قوم فاسد گسيل داشت، تا كيفر شايسته ي آنان را بر ايشان نازل گرداند.
فرشتگان قبل از اين كه به سرزمين لوط بروند، وارد منزل ابراهيم شدند، ابراهيم گمان كرد كه آنها رهگذرند، لذا بهترين غذايي كه براي مهمان در نظر داشت مهيا كرد و گوساله اي فربه ذبح و بريان نمود و نزد ايشان نهاد. اما فرشتگان به ظرف غذا دست نبردند، به همين جهت ابراهيم ترسيد و از رفتار آنان متحير شد. اما فرشتگان خدا با معرفي خود ابراهيم را از ترس و نگراني در آوردند و او را بشارت دادند كه: خدا به زودي فرزندي نيكو به تو عنايت خواهد كرد.
ابراهيم عليه السلام كه سنين پيري عمر خود را مي گذراند و همسري نازا و مسن داشت با نااميدي پرسيد چگونه چنين چيزي ممكن است. در اين حال ساره نيز كه به سخنان آنان گوش مي داد تعجب كرد و گفت: چگونه من فرزند مي آورم در حالي كه سال هاي عمرم زياد شده و شوهري سالخورده دارم.فرشتگان در اين حال گفتند: مشيت و اراده خداوند مافوق قواعد طبيعي و سنن عادي است. پس او را مژده دادند كه به زودي قوم ستمكار لوط نيز به عذاب گرفتار مي شوند.
فرشتگان گفتند: ما به سوي قوم لوط كه دعوت پيغمبر خدا را نپذيرفته اند و از مجرمين و مفسدين گشته اند، رهسپاريم. به زودي عذاب دردناك و شكنجه ي سختي به آنان مي دهيم و اين عقوبت به خاطر جناياتي كه مرتكب شده اند و مفاسدي كه عادت كرده اند متوجه آنان مي گردد.
اندوه ابراهيم افزايش يافت و درباره قوم به وساطت پرداخت تا مگر بلا را از ايشان به تأخير افكند و شايد به آنان مهلت بيشتري داده شود. شايد انتظار ابراهيم اين بود كه مردم سدوم به سوي خدا باز گردند و دست از گناهاني كه مرتكب مي شدند بشويند و خط عذري بر لوح گناهان خويش كشند و شايد ابراهيم مي ترسيد كه لوط نيز در عذاب گرفتار گردد، زيرا لوط مردي بود كه بيزار از اخلاق و رفتار قوم خود است و به همين جهت نبايد به او گزندي مي رسيد و او مستحق عذاب نبود.
لذا فرشتگان خدا به ابراهيم گفتند: آسوده خاطر باش و از اندوه خويش بكاه و به خاطر مردمي كه به گناه اصرار مي ورزند و به معاصي چنگ زده اند، به درگاه خدا وساطت مكن كه ايشان توبه پذير نيستند. سپس فرستادگان خدا به ابراهيم اطمينان دادند كه لوط به عذاب گرفتار َنمي شود و صدمه اي نمي بيند و به زودي لوط و بستگانش به جز همسر وي نجات مي يابند و همسر لوط نيز به خاطر اين كه با قوم خود همفكر است و از آنان پيروي مي كند به عذاب ايشان گرفتار مي گردد.
مهمانان ناخوانده

آنگاه كه فرشتگان از ابراهيم عليه السلام جدا شدند به صورت جواناني خوش صورت به شهر سدوم وارد شدند. هنگام ورود به شهر دوشيزه اي را ديدند كه براي بردن آب از منزل خارج شده بود. ايشان از او خواستند آنان را به منزل خود راه دهد و پذيرايي كند. دختر ترسيد كه از قوم لوط گزندي متوجه ميهمانان گردد و او نتواند از آنان حمايت نمايد، لذا تصميم گرفت از پدر خود براي حمايت از ايشان كمك بخواهد، به همين جهت از مسافرين تازه وارد مهلت خواست، تا پيش پدر برود و با او درباره ي آنها مشورت نمايد.


دختر نزد پدر شتافت و گفت، پدرجان چند نفر جوان در كنار دروازه شهر شما را مي خواهند، من تاكنون خوش صورت تر از آنان نديده ام و مي ترسم قوم شما از وضع آنان مطلع گردند و رسوايي ببار آورند.
پدر، همان لوط پيغمبر بود و اين دوشيزه دختر وي، آنچه به طور مسلم مي توان درباره ي لوط گفت، اين است كه از اين خبر ناگهاني نگران شد و به همراه دخترش به سوي جوانان شتافت تا از وضع ميهمانان ناخوانده مطلع گردد و درباره ي آنان اطلاعات بيشتري به دست آورد و با مشورت با دخترش بهترين راه را براي حفظ و حمايت ايشان انتخاب كند.
شايد لوط در آمادگي براي پذيرش ميهمانان ترديد داشت و در قبول آنان به ميهماني مردد بود. لذا به فكرش خطور كرد كه از آنان عذرخواهي كند و يا آنان را در جريان وضع خطرناك قوم بگذارد تا او را به زحمت نيندازند و به حال خويش واگذارند. ولي كرم و عطوفت لوط به او اجازه اين كار را نداد، مروت و مردانگي او را به پيش راند و مشكلات راه را در نظرش هموار ساخت، لذا مخفيانه به استقبال ميهمانان خود شتافت.
لوط عليه السلام كوشيد تا دور از چشم قوم خود و قبل از اين كه آنان متعرض ميهمانانش شوند و از آمدنشان جلوگيري كنند به ميهمانان خويش برسد، زيرا قوم او، لوط را از مراوده با مردم و بيگانگان بر حذر مي داشتند و به او گفته بودند كه حق ندارد از ميهماني پذيرايي كند و نبايد كسي شب وارد منزل او شود. گويا آنها لوط عليه السلام را دردسر بزرگي براي خويش مي دانستند و مي ترسيدند دعوت او منتشر گردد. ايشان لوط را خطر بزرگي مي پنداشتند كه از طغيان آن در هراس بودند، در صورتي كه لوط فقط دشمن اخلاق و رفتار ناشايست آنان و مخالف مفاسدشان بود.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
قوم لوط

قسمت آخر



قوم لوط تمایلی به دختران او ندارند
لوط مخفيانه خود را به ميهمانان رساند و با آغوش باز از آنان استقبال كرد و با روي خوش آنان را پذيرفت، سپس آنان را به دنبال خود به سوي خانه فرا خواند. او پيشاپيش آنان، به راه خود ادامه مي داد، ولي بيم و نگراني لحظه اي او را آسوده نمي گذاشت و مي ترسيد كه قوم از ورود ميهمانان او با خبر و از وضع آنان آگاه گردند و به سمت او و ميهمانانش هجوم برند، در اين صورت لوط به تنهايي قدرت دفاع از ميهمانان را نداشت و هيچ خويشاونند و ياري هم نداشت كه از تجاوز و بي شرمي قوم جلوگيري كنند.
با اين كه لوط در اين افكار غوطه ور بود، ميهمانان خود را به منزل خويش برد و در كتمان موضوع كوشيد و براي جلوگيري از افشاء خبر، خود نيز از ديد مردم پنهان شد، اما متأسفانه همسر لوط كه همفكر قوم خود بود، خبر ورود ميهمانان جديد را منتشر و قوم را مطلع ساخت.
به دنبال اعلام اين خبر، قوم شتابان و با شادي و خرسندي و پاي كوبان به طرف منزل لوط روان شدند، لوط چون ديد مردم با چنين حرص و ولع و به قصد كار ناشايست با ميهمانان او آمده اند، ناگزير تقوا و پرهيزكاري را به آنان يادآور شد و از آنان خواست تا از كردار ناشايست خود بپرهيزند و از فسق و فحشاء دوري كنند و دست از اعمال زشت خود بشويند. ولي اين قوم، جنايتكار و كوته فكر و كافراني گمراه بودند و به پند و اندرز لوط گوش ندادند و تسليم رأي وي نشدند، لوط ناچار براي دفاع از ميهمانان در منزل را به روي قوم بست، و مانع اميال نامشروع ايشان شد.
آنگاه كه لوط عليه السلام ديد قوم به نصيحت او گوش نمي دهند و دعوت وي را نمي پذيرند، آنان را به پيروي از قانون طبيعت و سنت خلقت و رابطه با همسرانشان كه خدا بر ايشان حلال نموده راهنمايي و ترغيب كرد و به آنان گفت: اين عادت ناپسند خود را كنار بگذاريد و از كيفر اين كردار ناشايست بپرهيزيد، ولي سخنان لوط در گوش آنان اثر نكرد و اعتنايي به نصايح او نكردند، بلكه در كار خويش اصرار و اظهار تمايل بيشتري مي كردند و به آنچه روح ناپاكشان عادت كرده بود، عشق مي ورزيدند و به كار نادرستي كه در انجام آن تصميم گرفته بودند مصّر بودند و حتي هنگامي كه لوط دختران خود را به همسري قوم عرضه نمود به او گفتند: اي لوط تو مي داني ما احتياجي به دختران تو و ميلي به زنان خويش نداريم و خود بهتر مي داني كه ما براي چه كاري به منزل تو آمده ايم.
جهان براي لوط تنگ آمد و درهاي اميد به روي او بسته شد و از شدت نگراني و ناراحتي براي ميهمانان خود، مانند داغديدگان در ماتم فرو رفت. تمام آرزويش اين بود كه ميهمانان خود را از شر قوم خويش نجات دهد، لذا گفت: اي كاش من نيرويي داشتم و مي توانستم تجاوز و بي شرمي شما را دفع نمايم و از شر شما در امان باشم و در مقابل شما بايستم. اگر من در بين شما تنها نبودم و داراي اقوام و خويشاونداني بودم شما را به جاي خود مي نشاندم و به شما درس عبرتي مي دادم.



فرار شبانه لوط و نزول عذاب الهي

با ادامه اين وضع، ابري از غم و اندوه بر لوط مستولي شد و آنگاه كه از ممانعت قوم مأيوس شد غضبناك گرديد و از وقاحت و جسارت آنان به سختي و مشقت افتاد. لوط مي ديد كه به زودي وارد منزلش مي شوند و به ميهمانان او هجوم مي آورند و آبروي او را مي برند. لوط پي برد كه ديگر نصيحت و پند و اندرز در قوم اثري ندارد و هر راهي كه براي ارشاد آنان پيموده سودي نبخشيده است.

آنگاه كه فرشتگان نوميدي و غم و اندوه لوط عليه السلام را ديدند، او را دلداري دادند و خاطر او را آسوده كردند و گفتند: اي لوط ما فرستادگان خداي توييم. ما براي نجات تو آمده ايم و مي خواهيم دست تجاوز را از سر تو كوتاه كنيم، مطمئن باش كه اين قوم كافر به تو و ما دسترسي پيدا نمي كنند و به زودي شكست مي خورند.
چند لحظه اي نگذشت كه ترس و نگراني بر قوم مستولي شد و در حالي كه شديداً احساس خطر مي كردند از اطراف خانه لوط متواري شدند. اندوه لوط زدوده و غم او بر طرف گرديد و مورد لطف خدا قرار گرفت و در حالي كه شاد و آسوده خاطر بود از نصرت الهي به وجد آمد و به تهديدهاي قوم خود بي اعتنا شد.
هنگامي كه تيرگي غم، از وجود لوط عليه السلام بر طرف شد، فرشتگان خدا به لوط دستور دادند كه شب هنگام با نزديكان خود از شهر خارج شود! زيرا خداوند دستور عذاب اين قوم ستمگر را صادر كرده و كيفر آنها به زودي فرا مي رسد.
سپس فرستادگان خداوند به لوط گفتند: همسر خويش را رها كن تا در شهر بماند، او هم بايد به عذاب مردم گرفتار گردد و به سزاي كفر و نفاق خود برسد و او را سفارش كردند؛ چون عذاب نازل گردد، صبر را پيشه خود ساز و ثابت قدم باش.
لوط عليه السلام و نزديكانش بدون اظهار تأسف براي مردم شهر، از اين سرزمين ناپاك بيرون رفتند. سپس زمين لرزيد و زير و رو گشت و باراني از سنگ هاي آسماني بر سر قوم لوط باريد و سرزمينشان ويرانه گرديد و خانه هايشان به جرم ستمشان درهم كوبيده شد. "همانا كه در اين سرنوشت نشانه اي است (براي مردمي كه پند و اندرز بگيرند) و بيشتر اين مردم مؤمن نبودند."(شعراء/174)
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
داستان ازدواجی پرماجرا در قرآن



خداوند متعال، در قرآن شريف، به داستانى اشاره مى فرمايد كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهميّت آن در قرآن، كه نام بزرگترين سوره از اين قصه گرفته شده و همچنين به علت نتايج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اينجا نقل مى كنيم:
در زمان حضرت موسى عليه السّلام در بنى اسرائيل، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.
در يكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خويش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خريدارى كرد، كه آن معامله كلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در پى داشت. وقتى براى تحويل گندم به انبارى خويش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابيده، كليد انبار هم در جيب اوست. و از آنجایى كه اين جوان، شخصى فهميده و با تربيت بود، طبعاً پدرش، احترام خاصى پيش او داشت.
بنى اسرائيل گفتند: يا نبى اللّه ! ما بدون تقصير چرا ديه بدهيم ، شما از خداى خويش سؤال كن ، تا اينكه قاتل را، به ما معرفى نمايد و ما از اين اتهام، رها شويم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً اين است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.


با عذرخواهى به مشترى گفت: متأسفانه ! تحويل گندم، بستگى به بيدارى پدرم دارد و من راضى نيستم كه او را از خواب، بيدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم؛ به همين جهت، اگر صبر كنى تا پدرم بيدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفيف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى، لطفاً از جاى ديگرى جنس مورد نياز خود را تهيه كن.
مشترى گفت: من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم، معطل نشو و پدر را از خواب بيدار كن، جنس را تحويل من بده. جوان گفت: من هرگز، او را از خواب بيدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بيشتر ارزش ‍ دارد تا سود اين معامله كلان. بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت.
بعد از ساعتى، پدر از خواب بيدار شد؛ ديد پسرش در حياط خانه قدم مى زند، پرسيد: پسرم! چطور شده در اين ساعت كارى، درب مغازه را بسته و به خانه آمده اى؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش ‍ بعد از شنيدن واقعه، خيلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! از تو متشكرم، كه چنين فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى. و به پسرش گفت: اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بيدار كنى و اينقدر سود را از دست ندهى، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پيرت را نگاه داشته اى، من، در عوض آن سودى كه از دست داده اى، گوساله خويش را، بتو مى بخشم و اميدوارم كه خداى متعال توسط اين گوساله، نفع بسيارى به تو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خويش را حفظ كنند. سه سال از اين ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و يك گاو بزرگ و كامل شده بود.
در اين هنگام، از طرف خداوند به موسى عليه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمايم و او قاتل خودش را معرفى كند.


در آن زمان، در منطقه ديگرى و در يكى از خانواده هاى بنى اسرائيل، دخترى مؤدّب و عفيفه و جميله ای بود كه به حدّ بلوغ رسيده و خواستگاران زيادى برايش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: يكى از آن دو، متدين و با تربيت بود امّا از مال دنيا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم، از ثروت دنيا بهره مند بود، ولى از دين و تقوا و معنويت هيچ بهره اى نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرويده بود. دختر، از بين خواستگاران، به اين دو نفر متمايل شد و يك هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آينده خويش تصميم بگيرد.
او در اين مدت با خود فكر كرد كه :
اگر من، با پسر عموى متدين ازدواج كنم، بايد عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس، به سر خواهم برد و يك زندگى آرامبخش و سالم، خواهم داشت. و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوا و آلوده به گناه ازدواج كنم، ممكن است چند روزى در رفاه و آسايش باشم، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آينده ام، ممكن است از جادّه سعادت، منحرف شده و در سراشيبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم.
دختر جوان، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به اين نتيجه رسيد كه با پسر عموى متدين و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصميم عاقلانه دختر عموى خويش آگاه گرديد، خود را در ميان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سينه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شيطان، نقشه خطرناك و شومى كشيد.
او شبى، پسر عموى باتقوا را، به منزل خويش دعوت كرده و بعد از پذيرائى كامل، شب او را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب، در حالى كه ميهمان در خواب بود او را بطرز فجيعى كشته، و جنازه را در يكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائيل انداخت. بعد پيش خودش فكر كرد: با يك تير دو نشان مى زنم، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقيب، ناچار مرا مى پذيرد و ثانیاً، ديه اين پسر عمو را، كه به غير از من ، وارثى ندارد، (طبق قانون حضرت موسى عليه السّلام) از اهالى محل گرفته، و صرف خرج عروسى مى كنم.
بنى اسرائيل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، اين (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ماده گاوى است كه نه پير؛ و نه بكر و جوان؛ ميان اين دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد.


صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بيرون آمدند، با جسد خونين يك شخص مقتول، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اينكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى عليه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.
(زيرا مسئله قتل، در بين بنى اسرائيل خيلى مهم بود.) مردم، بدنبال دستور پيامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هيچ اثرى از قاتل و يا مقتول بدست نيامد.
جوان قاتل، نزديكيهاى ظهر، از منزل خود بيرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ريخته، همه دست از كار كشيده اند. جوان- با تجاهل - علت را جويا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به يكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگيرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و به صورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فرياد راه انداخته و مانند اشخاص مصيبت ديده، به سر و صورت خود مى زد و گريه كنان مى گفت : آه ! آه ! اين جوان پسرعموى من است و بايد، يا قاتل را نشان بدهيد تا قصاص كنم ، و يا اينكه ديه خون او را بگيرم! وقتى او را در محضر حضرت موسى عليه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى عليه السّلام بعد از احراز هويّت و خويشاوندى آن جوان با مقتول، فرمود: اهالى آن محل يا بايد، قاتل را بيابند و يا اينكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و ديه مقتول را بپردازند.
بنى اسرائيل گفتند: يا نبى اللّه ! ما بدون تقصير چرا ديه بدهيم ، شما از خداى خويش سؤ ال كن ، تا اينكه قاتل را، به ما معرفى نمايد و ما از اين اتهام، رها شويم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً اين است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد. در اين هنگام، از طرف خداوند به موسى عليه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمايم و او قاتل خودش را معرفى كند. و خداوند متعال در قرآن به اين قصه اشاره فرموده : (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ يَاءْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ) (1): به ياد آوريد، هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد، تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد).
از اين قصه مى فهميم كه خداوند، زنان پاك و با عفت را نصيب مردان متدين و پاكيزه مى گرداند. چنانكه در قرآن فرموده : (وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ) (360) زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آنِ زنان پاكند.




گفتند: آيا ما را مسخره مى كنى ؟ (مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنيم و او زنده شود).

موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اينكه از جاهلان باشم!
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ يقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (2)
بنى اسرائيل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، اين (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ماده گاوى است كه نه پير؛ و نه بكر و جوان؛ ميان اين دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِريْنَ) (3)گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بيان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرمايد: گاوى باشد زرد يكدست، كه بينندگان را خوش آمده و مسرور سازد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثيرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِيَةَ فيها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا يَفْعَلُون ) (4)
باز گفتند: از خداوند بخواه، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدايت خواهيم شد.
گفت: خدا مى فرمايد: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عيب و يكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقيقت را روشن ساختى و گاوى را بدان اوصاف كشتند، امّا نزديك بود كه از اين امر نيز نافرمانى كنند.
بنى اسرائيل، وقتى اين صفات را، از حضرت موسى شنيدند، بدنبال گاوى با اين اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پيدا نشد تا اينكه بالاخره، گاو را با آن ويژگى ها، در خانه جوانى پيدا كردند.
او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پيش، در اثر احترام و مهربانى به پدرش، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائيل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خريد گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع يافت خوشحال شده و گفت: من بايد از مادرم اجازه بگيرم.
پيش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت: به دو برابر قيمت معمولى او را بفروش. بنى اسرائيل وقتى از قيمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ يك گاو معمولى ، به دو برابر قيمت بازار؟!
و پيش حضرت موسى عليه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، بايد بخريد، زيرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نيست، ما آنرا به دو برابر قيمت مى خريم، برو گاو را بياور. و او دوباره پيش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قيمت قبلى ما مى فروشيم! آنها وقتى اين جمله را شنيدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما يك گاو را به چهار برابر قيمت، نمى خريم.
اين داستان، اهميت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزيزان جوان، روشن مى كند؛ كه خداوند متعال چقدر عنايت دارد كه جوانان عزيز در برخورد با والدين خويش، نهايت مهربانى و تكريم را داشته باشند و پاداش دنيوى و اخروى آنرا دريابند.



پيش حضرت موسى عليه السّلام برگشتند و حضرت فرمود: بايد بخريد، زيرا فرمان خداوند است. آنها بازگشتند؛ اين بار نيز مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آنها بگو: چون شما نخريديد و رفتيد، به دو برابر قيمت قبلى مى فروشيم. و بنى اسرائيل باز از خريدن، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قيمت دو برابر مى شد، تا اينكه، آن گاو را بدستور حضرت موسى خريدند، به قيمت اينكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خريدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحويل دادند.

حضرت موسى عليه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را به سوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! تو را قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمد عليه السّلام كه اين مرده را زنده گردانى. و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنايت را شرح داد.
بعد از اين معجزه ، بنى اسرائيل به همديگر مى گفتند: ما نمى دانيم معجزه زنده شدن اين مقتول مهمّ است، يا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!
حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بي گناه، بعد از زنده شدن، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنايت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشيدم و بعد موسى عليه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان - پسر عموى متدين و درستكار - در آورد. و در حديث نقل شده: خداوند در قيامت هم بين آن دو زوج جوان، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با يكديگر زن و شوهر خواهند بود.(5)
نتایج این داستان

در اين داستان كه بزرگترين سوره قرآن، بنام همين استدلال (گاو بنى اسرائيل ) ناميده شده است، نكاتى قابل دقت وجود دارد كه ما به بعضى از نتايج ثمربخش آن، اشاره مى كنيم:
1- اين داستان، اهميت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزيزان جوان، روشن مى كند؛ كه خداوند متعال چقدر عنايت دارد كه جوانان عزيز در برخورد با والدين خويش، نهايت مهربانى و تكريم را داشته باشند و پاداش دنيوى و اخروى آنرا دريابند.
2- از اين قصه مى فهميم كه خداوند، زنان پاك و با عفت را نصيب مردان متدين و پاكيزه مى گرداند. چنانكه در قرآن فرموده : (وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ) (6) زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آنِ زنان پاكند.
3- نتيجه خيانت به ديگران، رسوائى در دنيا و آخرت مى باشد.
4-يكى از معجزات الهى را در اين داستان مشاهده مى كنيم.
5- اراده الهى، بالاتر از تمامى خواسته ها و فوق تمايلات انسانى است.
6-رضايت خداوند متعال، مهمّتر از همه كارها، حتى تجارتهاى پرسود و منفعت، مى باشد.
7- دخترانِ جوان، در انتخاب همسر آينده خويش، نيك بينديشيد، تا در دام هوس ها و تمايلات سوداگران شهوات نفسانيه، گرفتار نشوند.
8- و بالاخره انسانهاى خداجو و خداپرست، در تمام مراحل زندگى موفق و پيروزند، هر چند اين پيروز باتاءخير و مشكلاتى همراه باشد؛ زيرا خداوند فرمود: (اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً) (7) مسلّماً با هر سختى آسانى است.(8)
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
حضرت هود
زندگاني حضرت هود


عليه السلام


ناسپاسي قوم عاد

قبيله عاد در سرزمين احقاف1بين يمن و عمان، روزگاري متمادي در زندگي سرشار از خوشي و نعمت بسر مي بردند. خدا نعمتهاي فراوان و بركات زيادي به آنان عطا كرده بود، اين قوم در آنجا قناتها حفر كردند، زمين را زراعت و باغهايي ايجا كردند و كاخهايي محكم بنا نمودند. يكي از نعمتهايي كه اين قوم از آن برخوردار بودند؛ اندامهايي نيرومند و هيكل هايي تنومند و مقاوم بود. خدا به اين ملت نعمتهاي فراواني عطا كرده بود كه كمتر قومي از آن برخوردار بود، ولي اين مردم به مبدا آفرينش و بخشنده اين نعمتها فكر نكردند تا او را بشناسند و به جاي سپاس و حق شناسي خداي يگانه، تنها به اين نتيجه رسيدند كه بتهايي را انتخاب و آنها را معبود خويش قرار دهند. آنها در پيشگاه اين خدايان تواضع مي كردند و صورتهاي خود را به خاك مي ساييدند. هر گاه به نعمتي دست مي يافتند، براي شكرگزاري نزد همين بتها مي شتافتند و به هنگام گرفتاري و بيماري از همين موجودات بي جان استمداد و كمك مي طلبيدند.

ديري نپاييد كه سنگدلي و رذايل اخلاقي نيز بر تيرگي بت پرستي آنها افزوده گشت، نيرومند ، ضعيف را ذليل خود ساخت و بزرگ بر كوچك غضب كرد. خدا براي راهنمايي نيرومندان و حمايت از ضعيفان و زدودن تيرگي جهالت از روح مردم و پاكسازي نفوس و آگاهي قوم از حقايق جهان، اراده كرد پيغمبري از ميان آنان بر ايشان برانگيزد كه با زبان آنان سخن بگويد، با روش آنان برايشان حرف بزند، آنان را به سوي خداي يگانه راهنمايي نمايد و به آنان بفهماند كه عبادت بتها سفيهانه است و اين نيز نمونه اي از رحم و لطف الهي به بندگانش بود.
هود كه از نظر شرافت خانوادگي و محاسن اخلاق و حلم و بردباري در ميان قوم خود ممتاز بود، براي رسالت از ميان اين قوم بت پرست برگزيده شد، تا امين رسالت و صاحب دعوت خدا باشد، شايد افكار گمراه آنان را به راه راست هدايت كند و فساد اخلاقي ايشان را بر طرف سازد.
هودعليه السلام به وظيفه خود قيام كرد و براي رسالت خويش مهيا گشت و همانند ديگر صاحبان دعوت و شريعت، خود را به سلاح بلاغت، حلم و سعه صدر و پشتكار مسلح كرد. هود با عزمي كه كوهها را منهدم و حلمي كه جاهلين نادان را شكست مي داد، بپا خواست و قيام كرد و به مخالفت با بتهايشان پرداخت و عبادتشان را بي فايده و از روي جهل و ناداني دانست. هود عليه السلام به قوم خويش گفت: مردم! اين سنگ هايي كه تراشيده ايد و آنها را عبادت مي كنيد و به آن پناه مي بريد چيست؟ ضرر و نفع اين كار كدام است؟ اين بتها كه براي شما نفعي ندارند و فسادي را از شما بر طرف نمي سازند، اين كار شما علامت كوته فكري و ضعف شان و شخصيت و غفلت شما است. براي شما خدايي است يكتا و شايسته پرستش و پروردگاري است لايق بندگي و خضوع و او همان كسي است كه شما را بوجود آورده و روزي داده است، اوست كه شما را آفريده و روزي شما را از اين جهان مي برد. اوست كه در روي زمين به شما قدرت داده، زراعت شما را مي روياند و به شما كالبدي نيرومند براي فعاليت روي زمين عطا كرده است و گوسفندان و حيوانات را به شما ارزاني داشته و از عزت و شوكت بر خوردارتان ساخته است. به اين خدا ايمان آوريد و هوشيار باشيد كه چشم از حق نپوشيد و با خداي يكتا، عناد و دشمني نورزيد كه در اين صورت ممكن است همان عذاب نوح متوجه شما گردد، هنوز از سرگذشت قوم نوح و عذابي كه متوجه آنان شد زمان زيادي نگذشته و شما آن را بخاطر داريد!
ادامه دارد.....
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
حضرت هود
قسمت دوم


هودعليه السلام و اتهام ديوانگي!

هود عليه السلام به اميد اين كه گفتار او به اعماق روح و دل آنان راه يابد و ايمان آورند و سخنانش به قلبهاي آنان نفوذ كند و ايشان را به تفكر و تعقل وا دارد، آنان را پند و اندرز داد، ولي بر خلاف انتظار زماني كه هود با آنان سخن مي گفت غير از صورتهاي برافروخته و چشمهاي خيره چيز ديگري نديد. گويا قبلاً چنين سخناني را نشنيده اند و مطلبي غير منتظره بر آنها عرضه شده است كه با منطق آنها سازگار نيست.

مخالفين هود در جواب گفتند: اين چه راهي است كه در پيش گرفته اي و خود را به آن آلوده ساخته اي؟ چگونه ممكن است كه ما خداي يكتا را بدون شريك پرستش كنيم؟ ما اين بتها را مي پرستيم تا ما را به خدا نزديك سازند و در پيشگاه او شفيع ما شوند.
هودعليه السلام آنان را مخاطب قرار داد و چنين گفت: خداي يكتا شريكي ندارد، عبادت او جوهر و خلاصه عبادتها است، حقيقت ايمان، عبادت اوست. اين خدا به شما نزديك است و شما نيازي به شفيع نداريد. او به شما از رگ گردنتان نزديكتر است و بدانيد اين بتها كه براي تقرب و وساطت پيش خدا پرستش مي كنيد، شما را از راه صحيح و تقرب به خداوند يكتا دور مي سازد. اين عبادت نه تنها موجب تقرب شما به خداي يكتا نيست، بلكه موجب دوري از خداوند و دليل بر ناداني و جهل شما است.
قوم هود از او روي گردانده و گفتند: تو مرد جاهلي هستي و عقل خود را از دست داده اي كه عبادت ما را سفيهانه مي داني و روش پدران ما را عيب مي شماري. تو در ميان ما چه مزيتي داري؟ امتياز تو بر ديگران چيست؟ تو نيز مانند ما غذا مي خوري و آب مي آشامي، سنن و قوانين زندگي تو با ما يكي است. چه شد كه خدا تو را براي رسالت برگزيد و براي دعوت خود اختصاص داد. ما غير از دروغگويي درباره تو گمان ديگري نداريم.
هود گفت: اي قوم! مرا به سفاهت متهم نكنيد، من روزگاري طولاني در بين شما زندگي كردم و شما عيبي بر من نگرفتيد، هيچگاه سوء رفتار و تندخويي از من نديده ايد. تعجبي ندارد كه خدا يك نفر را از ميان قومي براي رسالت انتخاب كند و او را پرچمدار دعوت خود نمايد، بلكه تعجب دراين است كه مردم بدون رسول و راهنما باشند و خداوند سرنوشت آنها را بدست هرج و مرج بسپارد و آنان را بدون قانون و آيين بگذارد!
بدانيد كه من از گرايش شما به حق نااميد نيستم. از سوء رفتار و اهانتهاي شما دلتنگ نشده ام، فقط از شما انتظاردارم با عقل خود فكر كنيد و با بصيرت به حقايق بنگريد تا ببينيد، يگانگي خدا در تمام نظام آفرينش آشكار است: نظم فلك گردون، مخلوقات شگفت انگيز، گردش ستارگان و "در هر آفرينشي، علامتي براي اثبات يگانگي خدا مشهود است."
و في كلّ شيء له آية تدل علي انّه واحد
شما به چنين خدايي ايمان آوريد و از او طلب آمرزش كنيد تا بارش آسمان را هميشه براي شما جاري سازد و شما را ياري كند تا بر ثروتتان بيفزاييد و نيروي شما را افزايش دهد. پس بكوشيد تا مانند مجرمان از حق رو گردان نباشيد.
سپس هود عليه السلام قوم را خطاب قرار داد و گفت: بدانيد كه پس از مرگ زنده مي شويد، هر كس كار نيكو انجام داده باشد، سود مي برد و هر كس به كار زشت پرداخته باشد به كيفر مي رسد. براي نجات خويش تدبيري كنيد و براي رستاخيز خود توشه اي بيندوزيد. من ماموريت خود را درباره شما به پايان رساندم و به وضوح رسالت خود را به شما اعلام كردم.
قوم هود گفتند: بدون ترديد يكي از خدايان ما بر تو غضب كرده وعقل تو را مختل نموده و طرز تفكر تو را در هم ريخته است و به همين دليل هزيان مي گويي، به تصوراتي كه فقط در ذهن خودت وجود دارد زبان مي گشايي و خيالبافي مي كني و به بيان خرافات مي پردازي.
قوم هود گفتند: آن استغفاري كه پس از آن باران مي آيد و به ثروت ما افزوده مي گردد و نيروي ما دو چندان مي شود چيست؟ و آنروز قيامتي كه گمان مي كني پس از پوسيدن استخوانهاي ما و متلاشي شدن كالبدمان برپا مي شود، چيست؟
افسوس كه وعده ها و پند و اندرزهاي تو بعيد و غير معقول است ! ما غير از زندگي دنيوي و طبيعي چيز ديگري نداريم. ما طبق قوانين طبيعت بوجود مي آييم، زندگي مي كنيم و مي ميريم و همه چيز در دست طبيعت است.
بعلاوه آن عذابي كه ما را به آن تهديد مي كني و انتظار داري كه ما به آن گرفتار شويم چيست؟ ما گفتار تو را تصديق نمي كنيم، از عبادت خدايان خود باز نمي گرديم، اگر راست مي گويي آنچه ما را به آن تهديد مي كني بياور و آن عذاب كذايي را بر ما نازل كن.
آنگاه كه هودعليه السلام لجاجت را از گفتارشان و اصرار به مخالفت را از اعمالشان دريافت، ايشان را خطاب كرد و گفت: من خداي خود را گواه مي گيرم كه وظيفه خود را انجام دادم و در ابلاغ رسالت خود كوتاهي نكردم. هيچگاه بر اثرترس، دست از كار خود بر نداشتم و در راه اين رسالت آسماني و جهاد مقدس نهايت سعي خود را به خرج دادم. من از جمعيت شما باكي ندارم، از غضب شما نمي ترسم، از اين به بعد عليه من هر طرح و نقشه اي داريد اجرا كنيد و هر آنچه در قدرت داريد بكار گيريد، توكل من به خدايي است كه پروردگار من و شما است. آن خدايي كه زندگي هر جنبده اي در يد قدرت اوست، و پروردگار من بر صراط مستقيم، و حكيم است.

ادامه دارد.....
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
مدیر تالار
هود
عذاب قوم هود


هود عليه السلام به دعوت خود و قوم او به اعراض خود ادامه دادند. تا اينكه مخالفين هود در آسمان، ابر سياهي را ديدند كه آسمان نيلگون را تاريك ساخت، قوم چشمها را به ابر دوختند و براي ديدار آن شتافتند زيرا مدتي بود كه باران نباريده بود و گفتند: اين ابري كه در آسمان است بزودي براي ما باران مي آورد. سپس آماده بهره برداري از باران شدند و كشتزارهاي خود را مهياي آبياري نمودند.

هود چون وضع قوم را چنين ديد، گفت: اين سياهي كه در آسمان مي نگريد، ابر رحمت نيست، بلكه باد عذاب است. اين همان عذابي است كه براي ارسال آن عجله مي كرديد. بادي است كه عذابي دردناك و كشنده به همراه دارد.
چيزي نگذشت كه طوفاني هولناك شروع به وزيدن كرد و قوم ديدند كه حيوانات و اموال و ابزار آنان كه در بيابان بود، از زمين بلند و به مكانهاي دور دستي پرتاب مي شود. اين حادثه قوم را به وحشت انداخت و ترس و هراس آنان را فرا گرفت و با سرعت به خانه ها پناه بردند و درها را به روي خود بستند. اين قوم عذاب زده فكر مي كردند كه بدين وسيله مي توانند جان خود را حفظ كنند ولي اين عذاب، بلايي عمومي و همگاني بود. بادي كه مي وزيد، رملهاي بيابان را با خود مي آورد و تا هفت شب و هشت روز بطور متوالي وزش اين باد ادامه داشت! و سرانجام قوم مانند تنه نخل خشكيده به خاك هلاكت افتادند، نسل آنان ناپديد و آثارشان بكلي متلاشي و از صفحه تاريخ بر چيده شد. " فراموش نكنيد خداي تو هيچ قوم و اهل دياري را در صورتي كه مصلح و نيكوكار باشند به ظلم هلاك نمي كند".

اما در اين طوفان عذاب، ياران و پيروان هود به وي پناه بردند و اطراف وي گرد آمدند. باد اطراف آنان مي چرخيد و رملها را پراكنده مي ساخت ولي آنان مطمئن و آسوده خاطر بودند، تا اينكه باد آرام شد و سرزمين آنان به وضع عادي بازگشت و هود و يارانش به حضرموت كوچ كردند و بقيه عمر را در اين سرزمين بسر بردند.


پایان
 

Excalibur

عضو جدید
داستان آدم و حوا رو بارها خوندیم...حضرت آدم بعد از گناهی که مرتکب شده بود توبه کرد و خداوند توبه ی او را پذیرفت...اما پذیرفته شدن توبه ایشان اثر وضعی کار او(هبوط به زمین) تغییر نیافت...

خدا خیلی کریمه و ما خیلی گناه کار وقتی به سمتش برمیگردیم او مارو میبخشه اما هرگز اون اعمال و نتایج بدشون از زندگی ما محو نمیشن... باید خیلی محتاط قدم برداریم...نه؟

تازه اون خداست به دور از هیچ نقصی...خداست با تمام مهربونی هاش...وقتی به یه همنوع بد میکنم اگه وجدانم بیدار شه ازش عذرخواهی میکنم و سعی میکنم جبران کنم...اونم اگه خیلی رئوف باشه و منو دوست داشته باشه میبخشتم...درسته؟ اما به اعتقاد من اثر وضعی کارم روی اون و روحش به این راحتی پاک شدنی نیست...شاید هرگز پاک نشه!نباید از کسی توقع بیجا داشته باشم وقتی بدی میکنم.
 

کافر خداپرست

-
کاربر ممتاز
دوست عزيزم، از آشنايي با تو خوشبختم! مطلب سودمندي را انتخاب کرده‌اي! با تو همراهم...
براي گرمي بخشيدن به بحث زيبايت، چند پرسش مطرح مي‌کنم. اميدوارم باعث حضور گرم بقيه دوستان و رونق اين مطلب نيکو بشود:
نخست: داستان آدم و حوا، عيني و واقعي است، يا تمثيلي و نمادين از انسان نوعي؟
دوم: چه عيني، چه تمثيلي، چرا تبعات تخلف آدم، حتا بعد از توبه و پذيرش توبه‌اش باقي ماند؟
سوم: شما معتقديد: تبعات گناه و تخلف دائمي است؟ حتا با توبه؟ جايگاه رجا(اميد) در اين هندسه ذهني شما کجا مي‌گنجد و با اين اعتقاد کنار مي‌آيد؟:gol:
 

کافر خداپرست

-
کاربر ممتاز
دوست عزيزم، از آشنايي با تو خوشبختم! مطلب سودمندي را انتخاب کرده‌اي! با تو همراهم...
براي گرمي بخشيدن به بحث زيبايت، چند پرسش مطرح مي‌کنم. اميدوارم باعث حضور گرم بقيه دوستان و رونق اين تاپيک بشود:
نخست: داستان آدم و حوا، عيني و واقعي است، يا تمثيلي و نمادين از انسان نوعي؟
دوم: چه عيني، چه تمثيلي، چرا تبعات تخلف آدم، حتا بعد از توبه و پذيرش‌اش باقي ماند؟
سوم: شما معتقديد: تبعات گناه و تخلف دائمي است؟ حتا با توبه؟ جايگاه رجا(اميد) در اين هندسه ذهني شما کجا مي‌گنجد و با اين اعتقاد کنار مي‌آيد؟
:gol:
 
آخرین ویرایش:

Excalibur

عضو جدید
دوست عزيزم، از آشنايي با تو خوشبختم! مطلب سودمندي را انتخاب کرده‌اي! با تو همراهم...
براي گرمي بخشيدن به بحث زيبايت، چند پرسش مطرح مي‌کنم. اميدوارم باعث حضور گرم بقيه دوستان و رونق اين تاپيک بشود:
نخست: داستان آدم و حوا، عيني و واقعي است، يا تمثيلي و نمادين از انسان نوعي؟
دوم: چه عيني، چه تمثيلي، چرا تبعات تخلف آدم، حتا بعد از توبه و پذيرش توبه‌اش باقي ماند؟
سوم: شما معتقديد: تبعات گناه و تخلف دائمي است؟ حتا با توبه؟ جايگاه رجا(اميد) در اين هندسه ذهني شما کجا مي‌گنجد و با اين اعتقاد کنار مي‌آيد؟
:gol:

ممنون ازت دوست من
خب از نظر من (که با توجه به مطالعاتم میگم) آدم یا بهتر بگم حضرت آدم نحستین پیامبر خداوند یک داستان واقعی است...آدم (ع) و حوا(ع) از بهشتی در زمین رانده شدن و مجازات به هبوط معنوی شدن...
آدم برای زندگی در زمین آفریده شده بود...مکانیزم مادی ومعنویش این اینجوری خلق شده.
اما این انسان هنوز توان تحمل رنجها را نداره(شاید)و خدا او را در بهشت زمین(که حرفهای زیادی در مورد اینکه کجاست وجود داره) قرار داد تا کم کم کسب تجربه کند و با محیط آینده آشنا و آماده ی زندگی در مشقت شود...خب پس زندگی در زمین علاوه بر هبوط باز هم باید میبود اما هبوط صورت گرفت..
خب اینا همش یه سری مقدمه در مورد آدم و عینی بودنش بود
تا حالا از کسی رنجیدی؟ از کسی که خیلی دوستش داری؟ و بعد ها او را بخشیده باشی...وقتی ازت خواست او را ببخشی و این کارو کردی دیگه توی دلت هیچ حس بدی نداشتی؟(تاکید میکنم منظورم کینه نیستها)کاری که کرده بود به کلی فراموش کردی؟
اگه با حقیقت این مطلب روبرو بشی میبینی که ما بعلت روح خداییمون یه سری ویژگی عام داریم که اینم یکی ازاونهاست...درسته؟
 

کافر خداپرست

-
کاربر ممتاز
تا حالا از کسی رنجیدی؟ از کسی که خیلی دوستش داری؟ و بعد ها او را بخشیده باشی...وقتی ازت خواست او را ببخشی و این کارو کردی دیگه توی دلت هیچ حس بدی نداشتی؟(تاکید میکنم منظورم کینه نیستها)کاری که کرده بود به کلی فراموش کردی؟
اگه با حقیقت این مطلب روبرو بشی میبینی که ما بعلت روح خداییمون یه سری ویژگی عام داریم که اینم یکی ازاونهاست...درسته؟
مرا ياد جمله‌اي از محمد(ص) انداختي: هر کسي خدا را مثل خود فرض مي‌کند! اگر مورچه‌اي خدا را مجسم کند، کسي مثل خودش، شش دست و پا را مجسم مي‌کند (نقل به مضمون)
عزيزم، با اين مقدمه - و نفخت فيه من روحي (حجر، 29؛ ص، 72)- که منسب ما به روح الهي هستيم، نه مي‌توان بگوييم کاملا مثل خدا هستيم، نه مي‌توان نتيجه گرفت، خدا، انسان‌وار است و مثل بشر عمل مي‌کند. چرا که ما آميخته‌اي از غرايز حيواني و فطرت الهي هستيم. برخي از واکنش‌هاي ما غريزي است، نه متعالي و الهي.
از طرفي به بعضي از پاکان و عارفان الهي که نگاه مي‌کنم، مي‌بينم در بخشايش بسيار دست‌ و دل بازند و به ندرت از کسي رنجيده مي‌شوند. دلشان درياست...
اين‌ مقدمات دليلي بود از جانب تو که چرا خدا آدم را به بهشت باز نگردانيد؟
 
آخرین ویرایش:

کافر خداپرست

-
کاربر ممتاز
گناه و توبه آدم

گناه و توبه آدم

و عصي آدمُ ربّه فغوي* ثم اجتباه ربّه فتاب عليه و هدي* قالَ اهبطا منها جيمعا...*
و آدم از امر پروردگارش سرپيچي کرد و بي‌بهره شد* سپس پروردگارش {باز} او را برگزيد و از او درگذشت و هدايتش کرد* {و} فرمود:‌همگي از آن {بهشت} پايين رويد! (120،122 :20)

طبق اين آيه، خداوند با اين‌که توبه آدم را مي‌پذيرد، اما باز به هبوط و تنزلش از بهشت به زمين خبر مي‌دهد.

پرسش:
اين آيه با آيات فراواني که خداوند را توبه‌پذير مي‌خواند و به انسان اميد مي‌دهد در تعارض نيست؟ مگر گناه آدم چه بود که حتا بعد از توبه، در بهشت ماندگار نشد؟

پاسخ:
فرامين الهي بر دو دسته‌اند
  • مولوي
  • ارشادي
فرامين مولوي: الزام آورند و واجب شرعي محسوب مي‌شوند. لزوما به دليلش نيز نمي‌توانيم با عقل بشري پي ببريم، بلکه يک نوع تکليف تعبدي محسوب مي‌شوند. در صورت تمرد از فرامين مولوي، جاي توبه باز است، و خداوند شخص مقصر را مي‌بخشايد و بعد از آن "اثر وضعي" باقي نمي‌ماند. مثل نماز که امرش مولوي و يک واجب تعبدي است. دليل تعداد رکعاتش در صبح و ظهر و شب بر ما معلوم نيست. اگر به موقع به‌جا نياوريم، فرصت جبران و قضايش باقي است و مي‌توانيم از خداوند طلب بخشايش کنيم که خود گفته است:‌من بخشاينده مهربان هستم.
فرامين ارشادي: الزام‌آور نيستند و وجوب شرعي ندارند. به دليلش مي‌توانيم به وجدان و تجربه پي‌ببريم. تمرد از آن، حرمت شرعي ندارد اما آثار وضعي‌اش باقي مي‌ماند. مثل امر به مسواک زدن. در اسلام به آن سفارش زيادي شده است. اما کسي که مسواک نمي‌زند، حرام شرعي کرده است؟ و اگر کسي که با بي‌اعتنايي به اين امر، دندان‌هايش را از دست بدهد، مي‌تواند با توبه، دندان‌هاي سالمش را بازگرداند؟ پاسخ هردو پرسش،‌ خير است.

گناه آدم
بنا به آن‌چه در تفاسير آمده است، فرمان خدا ارشادي بوده است، پس تبعات بي‌اعتنايي به آن، همان است که در فرامين ارشادي گفته شد: توبه‌‌ي آدم پذيرفته شد اما آثار وضعي‌اش سرجاي خودش باقي ‌ماند...
 

Excalibur

عضو جدید
مرا ياد جمله‌اي از محمد(ص) انداختي: هر کسي خدا را مثل خود فرض مي‌کند! اگر مورچه‌اي خدا را مجسم کند، کسي مثل خودش، شش دست و پا را مجسم مي‌کند (نقل به مضمون)
عزيزم، با اين مقدمه - و نفخت فيه من روحي (حجر، 29؛ ص، 72)- که منسب ما به روح الهي هستيم، نه مي‌توان بگوييم کاملا مثل خدا هستيم، نه مي‌توان نتيجه گرفت، خدا، انسان‌وار است و مثل بشر عمل مي‌کند. چرا که ما آميخته‌اي از غرايز حيواني و فطرت الهي هستيم. برخي از واکنش‌هاي ما غريزي است، نه متعالي و الهي.
از طرفي به بعضي از پاکان و عارفان الهي که نگاه مي‌کنم، مي‌بينم در بخشايش بسيار دست‌ و دل بازند و به ندرت از کسي رنجيده مي‌شوند. دلشان درياست...
اين‌ مقدمات دليلي بود از جانب تو که چرا خدا آدم را به بهشت باز نگردانيد؟

نه من اصلا نگفتم ما خداواریم یا خدا انسان وار است...ابدا...حرف شما رو تایید میکنم که انسان دارای یک سری غرایز حیوانی است که در پایین ترین درجه است و گروهی تمام نیازهای اولیه حیاتی را در این دسته قرار میدهند(و گروهی تعدادی را مستثنا میکنند)...اما ما یک سری خصوصیات فطری هم داریم...فطرتی که از فطرت الله سرچشمه میگیرد...که شامل صفات سلبیه و ثبوتیه است...این صفات گاهی از حالت اعتدال خارج و در جایی غیر از جای خود صرف میگردد که باعث تنزل درجه و گاهی به جا صرف میشه که باعث ارتقاء درجه انسان میشود.که بحث در این مورد فکر میکنم نیاز به تاپیکی جداکانه و خیلی سنگین داره.
خب این دلیلی که من ذکر کرده بودم ابتدایی ترین دلیل است...یعنی ویژگی مشترک بشر در دیر از یاد بردن حوادث از جانب بهترینها اتصال دارد به روح الهی بشر به دلیل داستان آدم و حوا...(که قصد اینرا دارم که بیشتر توضیح بدم و رفع ابهام کنم)
اما خب دلیل اصلی ترک اولا توسط آدم و کسر درجه او و درنتیجه تلاش در جهت رشد مضاعف هم میتواند دلیل دیگری باشد(این را بعدا رد میکنم)
اما مهمترین دلیل اینکه فرشتگان از خدا در مورد انسان پرسیدند (ذکر سخنان انشاالله در مباحث جداگانه ی بعدی) و خدا انسان را وارث خود در زمین معرفی میدارد و این عبارت در جاهای مختلف در قرآن برای موضوعات مختلف ذکر شده...هدف مشخص بوده و از ابتدا هم انسان زمینی آفریده شده...ضمن آنکه میتوانیم تمتم فرضیات بالا را با این جمله به چالش بکشانیم که بهشتی که آدم از آن رانده در زمین بوده نه آن بهشته موعود زیرا اگر آن بود آدم "خالدین فیها" و امکان خروج از آن نیست...
در واقع حقیقت اینه که آدم از مکانی از زمین ترد شده و شاید این مکان الان زیر پای شما باشه...شاید آدم سالها به دنبال آن مکان گشته...شاید هم یافته و در آن سکنی گزیده اما مهم آن است با دنیای واقعی و مشقتهایش...فراق از همسر و بعد درد مرگ فرزند و...آشنا شد.
 
آخرین ویرایش:

کافر خداپرست

-
کاربر ممتاز
بهشتی که آدم از آن رانده در زمین بوده نه آن بهشته موعود زیرا اگر آن بود آدم "خالدین فیها" و امکان خروج از آن نیست...
در واقع حقیقت اینه که آدم از مکانی از زمین ترد شده و شاید این مکان الان زیر پای شما باشه...شاید آدم سالها به دنبال آن مکان گشته...شاید هم یافته و در آن سکنی گزیده اما مهم آن است با دنیای واقعی و مشقتهایش...فراق از همسر و بعد درد مرگ فرزند و...آشنا شد.
در برخي موارد خب بايد منتظر مطالب بعدي‌‌تون بمونم. اما توضيحاتي که از شما گلچين کرده‌ام و در بالا آورده‌ام، بسيار زيبا و قابل توجه بود.
سوال: پس هبوط را چگونه تعبير و تفسير مي‌کنيد؟ اگر بهشت، همان بهشت موعود نبوده، پس آدم از کجا هبوط کرده؟
:gol:
 

Excalibur

عضو جدید
در برخي موارد خب بايد منتظر مطالب بعدي‌‌تون بمونم. اما توضيحاتي که از شما گلچين کرده‌ام و در بالا آورده‌ام، بسيار زيبا و قابل توجه بود.
سوال: پس هبوط را چگونه تعبير و تفسير مي‌کنيد؟ اگر بهشت، همان بهشت موعود نبوده، پس آدم از کجا هبوط کرده؟
:gol:

حقیقت هبوط آدم یک هبوط معنوی است نه هبوط مکانی...هبوط مکانی ایشان همان رانده شدن از بهشت دنیاست...ببخشید الان بعلت عجله نمیتونم کاملا توضیح بدم...حتما میام و ادامه میدیم...ممنونم
 

Excalibur

عضو جدید
خب در ابتدا یه توضیح مختصر درباره ی اثبات اینکه بهشتی که آدم و حوا از آن هبوط کردن در زمین بوده:
-یه دلیل رو که قبلا گفتم...اونم عدم خروج از بهشت...
-دلیل دیگه امکان عدم ورود به بهشت توسط شیطان هستش. همونطور که میدونین شیطان نزد آدم و حوا رفت و آنها را فریب داد...برای این تونست پیششون بره که اونها تو بهشت زمین(از باغهای سرسبز زمین)بودن.
 

Excalibur

عضو جدید
سوره بقره آیه 126:
ابراهیم(ع) پس از بنای کعبه از خدا دو درخواست مهم برای ساکنان سرزمین مقدس میکند...
به خاطر بیاورید هنگامیکه ابراهیم عرض کرد پروردگارا این سرزمین را شهر امنی قرار ده.اهل این سرزمین را-آنها که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده اند-از ثمرات گوناگون روزی ببخش.

میبینین که ابراهیم(ع) نخست تقاضای امنیت و سپس درخواست مواهب اقتصادی و مادی(تفسیر کلمه ثمرات) میکند...یعنی چی؟
یعنی تا امنیت در یه سرزمین حکمفرما نباشه فراهم کردن یک افتصاد سالم و بهره گیری از مواهب مادی(حتی در پاره ای موارد معنوی - اینجا مد نظر نیست)ممکن نیست!!!

امیدوارم در مملکتمون که داعیه ی اسلامی بودن داریم ابتدا امنیت فراهم بشه و بعد به فکر تحول اقتصادی باشن...چون طبق این آیه این نظمشه و احتمالا در غیر اینصورت موفق نخواهد بود
 
آخرین ویرایش:
بالا