خودتو با یه شعر وصف کن...!

smart student

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شده دلت بگیره سرت را جایی نباشه که بگذاری ؟!

شده کسی نباشه کنارت که باهاش درد دل کنی ؟!






وقتی خونه به دوش شدی
در کنار این استقلال ظاهری
خود به خود تنهایی بار غصه هات رو به دوش می کشی...

گاهی بد نیست
توی اوج غمت
یه نگاهی به کوله بارت بندازی!

شاید اونی که بیش ترین انرژی رو ازت می گیره
بی ربط ترین جزء زندگی ات باشه...

خوب نگاه کن!
smart student
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
خــوب ِ مــن ،
همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم


[FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif][SUP] [/SUP][/FONT]

 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز

وقتی خونه به دوش شدی
در کنار این استقلال ظاهری
خود به خود تنهایی بار غصه هات رو به دوش می کشی...

گاهی بد نیست
توی اوج غمت
یه نگاهی به کوله بارت بندازی!

شاید اونی که بیش ترین انرژی رو ازت می گیره
بی ربط ترین جزء زندگی ات باشه...

خوب نگاه کن!
smart student

گاهی سخت مجبوری
خودت بزنی
به ندیدن و نشنیدن
تا فراموش کنی
کجایی
تا یادت بره
بعضی چیزها
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
روزگار را بی حرف میگذارم
بی انکه دیگر حتی از زندگی توقع کمی لبخند داشته باشم
تنها
از همین لحظاتی که تو را کنارم حس میکنم
با اینکه خیلی دوری از من
کمی ارامم میکند
که تو نیز زیر همین سقفی هستی که من هستم
دور هستی ولی جایت در قلبم همیشگیست
 

Takesh

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
احساسی عجیی درونم پیداس

حس رویارویی ابر با تتدباد.........


چه احساس وهم انگیزیست ...........

چه کسی میداند که دست غارتگر باد

روح عریان مرا به کجا خواهد راند.....
 

|PlaNeT|

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
احساسی عجیی درونم پیداس

حس رویارویی ابر با تتدباد.........


چه احساس وهم انگیزیست ...........

چه کسی میداند که دست غارتگر باد

روح عریان مرا به کجا خواهد راند.....


اگر دنیــا...

کاردستی کودکانه ای...

در راهـروی یک مـــدرسـه باشـــــد...!

چــه فرق می کنـــد...؟!

روی نیمــکت پارک نشستـــه باشی

یا در خانــــه..

سَـر از پنجــره بیــرون آورده باشی

بـــ ــادی نیســـت...؟!

روح نــازکت را بلــــــرزانـــد...!!
:cool:
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
سوختم…باران بزن شاید تو خاموشم کنی…
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی…
بزن باران ، من سراپای وجودم آتش است…
پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی… .


 

باران 686

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست
گر در این خلوت بمیرم هیچ کس آگاه نیست
من دراین دنیا به جز سایه ندارم همدمی
این رفیق نیمه راه هم گاه هست و گاه نیست
 

IRANIAN VOCAL

عضو جدید
کاربر ممتاز
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ......... ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
 

etnn

عضو جدید
کاربر ممتاز
من نه عاشق هستم ..و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ...

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب ..که به صد عشق و هوس می ارزد ...

من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگیم میفهمد.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

غـــروب های جمعـــه
رویِ گنبـــد های این شهـــر
جایِ بـــاد خـــــالی است
و جایِ گیســوانِ سیــاهِ تــــو

مـن از آنهـــا که میــــروند ... و بی خبـــــر میـــروند ... سخـت دلگیـــــــرم


[ نیکــی فیــروزکـــوهی ]
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
ســـخت استــــــ ...

دوست داشتن کسی که...

اوایــــــل طــــــور دیــــــگری بــــــود...
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
بوــے فـَـــراموشے گرفتــہ اَґَ رَنگــــِ تَنـــ ـهایـــ‗__‗ــــ__‗ـــــــ__‗ـــــــ__‗ــــــــــ‗__‗ــے دٍل شکستـگے بُـغــــض وَ خـامـوشـــــــ‗__‗ـــــے چـیـزــے نیستــــْ

تـآریـ ـخ مَصـــرَفـمْــ ـ گذشتـــ ـہ اَستـــْـ !!
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
گاهی دوســــــ ــــــت دارم بدون پک زدن
فقط بنشینم و نگاه کنم که ســـــــ ــــــیگارم چگونه میسوزدشاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشـــ ـــــــ ــــای سوختن من
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
راستــــــــ ـش را بگو نکند تو همان ایــن نیــــ ـــــزهستی که همیشــ ــــ ــــه می گذری . . . ؟
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
کـاش مـی فـهـمیـدی .... قـــــ ــــهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـــــــ ـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی بـمــــ ـــــان...

نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛ و آرام بـگویـى: هـر طور راحــــــ ـتـى ... !

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مـن از تبار مـهــرم . . .

از نسـل ِ مــیــزان، صـمـیمـی و گــرم . . .

عـنـصـر وجـودم از هـوای پــاک و ستـارۀ حاکـمـم ونــوس ،

احـساس ِ پــاک و خــالــصی دارم کــه هـیـچــگـاه نمی مــیــرد ،

سَـمـبُـل وجــودم " تــرازو " و " اعــتــدال " نـمادم اســت . . . !!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دوســـت دارد یار این آشفتگــــی

کوشـــش بیهوده به از خفتگــــی
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
به تک تک
لحظاتم لبخند میزنم
چه لحظاتی که
سخت دلتنگم
اخر بخاطر توست
چه لحظاتی که
از بودنت شادم
اخر باز هم بخاطر توست
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
به زیر باران میروم
و بی انکه چتری بالای سرم بگیرم
قدم میزنم
انگاه
تنها به ارامی لمس میکنم
قطراتی که
میچکد از گونه ام
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز


تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمقِ لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر
تو ، نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام
چه نیمه شب‌ها ، وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم


غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ ساکت و غمگین
ستاره‌ بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمعِ سوخته جانِ همیشه بیدار است ....

تو نیستی که ببینی …


فریدون مشیری
 
آخرین ویرایش:

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
[SUB]

ماهی همیشه تشنه ام
[SUB]در زلال لطف بی کران تو[/SUB]
[SUB]می برد مرا به هر کجا که لطف اوست[/SUB]
[SUB]موج دیدگان مهربان تو
[/SUB]
[SUB]
[/SUB]
[SUB]زیر بال مرغکان خنده هات[/SUB]
[SUB]زیر آفتاب داغ بوسه هات[/SUB]
[SUB]ای زلال پاک[/SUB]
[SUB]جرعه جرعه جرعه می کشم تو را[/SUB]
[SUB]به کام خویش[/SUB]
[SUB]تا که پر شود تمام جان من[/SUB]
[SUB]ز جان تو[/SUB]

[SUB]ای همیشه خوب[/SUB]
[SUB]ای همیشه آشنا[/SUB]
[SUB]هر طرف که می کنم نگاه ،[/SUB]
[SUB]تا همه کرانه های دور ،[/SUB]
[SUB]عطر و خنده و ترانه می کند شنا[/SUB]
[SUB]در میان بازوان تو[/SUB]

[SUB]ماهی همیشه تشنه ام[/SUB]
[SUB]ای زلال تابناک[/SUB]
[SUB]یک نفس اگر مرا[/SUB]
[SUB]به حال خود رها کنی[/SUB]
[SUB]ماهی تو[/SUB]
[SUB]جان سپرده[/SUB]
[SUB]روی خاک...

[/SUB]
[/SUB]
 
آخرین ویرایش:

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا ، همین فردا.......

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد...

زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه ، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند

ای افسوس.....

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

(فریدون مشیری)
 
آخرین ویرایش:

Similar threads

بالا