خودتو با یه شعر وصف کن...!

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک چیزها هستند
که نبودشان، روز را از من می‌گیرد.

مثل بخار چایِ دم‌کشیده در قوری،
مثل عطر نانِ تازه،
مثل بارانِ آرام بر سقف شیروانی،
مثل صدای دورِ رادیوی همسایه
که هنوز بنان می‌خواند...

اما همه‌ی این‌ها
بهانه‌اند
برای رسیدن به یک حقیقت:

روز،
بی خنده‌های تو

هرگز روز نمی‌شود.
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا
به خنده زمزمه در گوش‌ها کنند مرا
شبی دو چشم سیاه تو را به من بدهند
چه غم، که یک شبه صاحب عزا کنند مرا
تو در وجود منی، پس چگونه می‌خواهند
که از وجود خودم هم جدا کنند مرا ؟
بعید نیست از این پس شبیه من بشوی
و یا به نام تو دیگر صدا کنند مرا
دوای درد مرا هیچکس نمی‌داند
فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا
 

plant_biology

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده‌ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم
اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من آن پرسش ،که در جان شب هستی سفر دارد
طلسمی در سکوت خود، هزاران پرده بر دارد

شبی در ذهن من ناگه، چراغی از عدم سر زد
جهانی شد هویدا، جان من شوق دگر دارد

نه در بندم، نه در زنجیر این دنیای محدودم
کسی کو از تبار پرسش است، سودای سر دارد 🌹
 

sage007

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آن درخت تن سپرده به تبر ، که سرش داره به خورشید میرسه ، منم منم
آن درخت تن سپرده به تبر که برا پرنده ها دلواپسه منم منم

تو بزن ، تبر بزن ، آخرین ضربه رو محکم تر بزن

پ.ن
خیلی دوست داشتم جای درخته باشم ولی احتمالا من در حال تبر زدنم : ))
 

Similar threads

بالا