روزی خدا از عزرائیل پرسید :جان کدام بندگان را گرفتی که برای تو ناراحت کننده بود ؟
جواب داد خداوندا ..آن پسر بچه ای که کنار دریا با مادرش بود و مادرش غرق شد و او تنها و بی کس ماند، و برای شداد که بهشت زیبایی برای خود ساخت و همین که خواست وارد آن شود جان او را گرفتم .
خداوند در پاسخ گفت: ناراحت آن پسر بچه نباش او همان شداد بود ....
هیچ کس از حکمت کارای خدا سر در نمیاره .
جواب داد خداوندا ..آن پسر بچه ای که کنار دریا با مادرش بود و مادرش غرق شد و او تنها و بی کس ماند، و برای شداد که بهشت زیبایی برای خود ساخت و همین که خواست وارد آن شود جان او را گرفتم .
خداوند در پاسخ گفت: ناراحت آن پسر بچه نباش او همان شداد بود ....
هیچ کس از حکمت کارای خدا سر در نمیاره .