اگه بدوني يه روز مونده به عمرت (خدايي نكرده) دوست داري چيكار كني؟

ali.fatemi4

عضو جدید
اگه خدايي نكرده بفهمين يه روز به عمرتون مونده چيكار ميكنين؟
 

Shahram.OTF

عضو جدید
کاربر ممتاز
میرم پیش اونایی که دوستشون دارم...مخصوصا عشقم;)
اگه بتونم میرم قبرستون بقیع:cry:
 

يك دنيا ارامش

عضو جدید
يه مهموني ميدم.............همه كسايي كه دوست دارم روووووو واسه همون روز دعوت ميكنم تا خوش باشيم............
 

honi

کاربر فعال
سعی می کنم اون روز رو خیلی خوش بگذرونم با عزییییییییییییییزم.
حلالیت می گلبم از همه
 

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حتما اون روز بغیر از یکسری دیدار با افرادی که دوستشون دارم به چند نفر زنگ میزنم میگم هیچ وقت دوستشون نداشتم
 

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تیپیکال اکثر مادرای ایرانی:خونه رو میسابم که نگن مرحوم شلخته بود:D
من هر وقت می‌خوام برم سفر تمام خونه رو مرتب میکنم رو تختی و میکشم میگم یهو دیدی برنگشتم یکی کلید میندازه میاد تو خونه نگه شلخته بوده🤣🤣
 

frotan68

کاربر بیش فعال
من هر وقت می‌خوام برم سفر تمام خونه رو مرتب میکنم رو تختی و میکشم میگم یهو دیدی برنگشتم یکی کلید میندازه میاد تو خونه نگه شلخته بوده🤣🤣
تازه یبارم قرار بود کمکی بیاد.دیدم اینجوری خیلی ضایس پاشدم خونه رو قبل اومدنش یه دور تمیز کردم
 

sage007

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خب بستگی به فصلش داره

تابستون باشه زیر کولر لش کنم ، یک شربت کم شیرین و خنکی هم باشه بخورم

پاییز باشه ، برم پیاده روی ی جای شلوغ که همه برای تفریح و پیاده روی اومدن

زمستون باشه ، بارون بیاد ، خونه پدری بام پنجره ها را کامل باز کنم ، بخاری را تا اخر زیاد کنم ، لحاف بکشم رو خودم و دونه دونه چوب کبریت را بندازم تو مسیر آبی که از ناودون ها میاد و حرکتشون تماشا کنم

بهار باشه ، دوست ندارم بمیرم تو بهار ، بهار فصل زندگیه ، فصل بازگذاشتن پنجره ، پیچیدن بوی گل ، صدای پرنده ها ، شیرینی های زیاد و جورواجور ، مهمون ، مهمونی ، سفر ، زندگی ، چرا باید فرداش بمیرم :|
 

*mahdieh*

کاربر فعال مهندسی مواد و متالورژی ,
کاربر ممتاز
راستش یه بار در همچین موقعیت نسبتا سختی بودم.
چند سال قبل یه روزی من و مامانم رفتیم بازار و داشتیم توی پارچه فروشی دنبال پارچه میگشتیم در شرایطی که یه بچه‌ی مرده توی شکمم بود که هر لحظه احتمالش بود که برای سقطش نیاز باشه که برم بیمارستان.
یادمه با یه روحیه‌ی داغون و اشک جمع شده توی چشمم یه نگاه به جمعیت کردم و به مامانم گفتم بین اینا هیچکسی مثل من نیست که با بچه‌ی مرده توی شکمش اومده باشه بازارگردی.
منظورن ازین حرفها این بود که آدم‌ها در موقعیت‌های سخت هم همون روال سابق رو خواهند داشت و کار خاصی انجام نمیدن.
 

Similar threads

بالا