راستش دل منم گرفته، یعنی از دیروز یه جور حس دلتنگی توام با سکوت و بهت دارم.
دیروز یه حس بدی بهم دست داد، از تنها بودن خودم.
دیروز سالگرد مادربزرگم بود.
وقتی وارد مجلس شدم، دیدم همهی بچههای خالههام و داییهام خودشون گروهی با خواهرها و زنداداشهاشون نشستن ولی من تنها بودم، مادرم هم که جلوی ورودی برای استقبال از مهمونها همراه خالههام و زنداییهام نشسته بود.
واقعا حس بدی بود، درسته که کنار دخترخالهها و دخترداییهام نشسته بودم و با هم حرف میزدیم ولی لحظهی اول واقعا حس بدی بهم دست داد.
خواهر نداشتن خیلی سخته،دخترهایی مثل من که خواهر ندارن، کل عمرشون تنهان، اگه دختردار بشن حتما اوضاع بهتر میشه که من متاسفانه اونم ندارم
