نتایح جستجو

  1. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم که در حضور خدا روسپیدتر بشوم بُریده‌های من آن‌سوی عشق گُم شده‌اند خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم که ذره‌های مرا باد با خودش ببرد که بی‌نهایت باشم، مدیدتر بشوم به جست‌وجوی من و پاره‌های من نروید برای گُمشدة تن، پی کفن نروید به مادرم بنویسید جای من خوب است که...
  2. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    من پر از شعرم و از قافیه ها بیزارم مانده ام چندم هجریست که خون می بارم قبله حاجت من چشم حسین است آری و لبم تشنه بین الحرمین است آری پیله بستیم و فقط فکر رهایی هستیم و فقط منتظر اینکه بیایی هستیم تا که مشکی به تنم رنگ محرم باشد شب شعر و غزل و غصه فراهم باشد مثل سیب از سر انگشت خدا افتادیم سهممان...
  3. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    دل سپردیم به چشم ... دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم بعد یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم دست هامان همه خالی ، نه ! پر از شعر و شرر عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم گفته بودند که آرام قدم برداریم ما دویدیم ، ببخشید ! جسارت کردیم...
  4. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    مشک آبی که از آن روز همین جا مانده آسمانی است که بر روی زمین جا مانده عکسِ این فاجعه در قاب چه باید بکند مشک بسته است، بگو آب چه باید بکند پاره ای از تنت افتاده در این دشت هنوز امّ ایمن پی تعبیرِ تو می گشت هنوز این دل از خون تو برداشته آب و گل خون جای آن است که خون موج زند در دل خون این تن غرقه...
  5. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    خورشید به پا خاسته روشنگری ات را دریا به سجود آمده پهناوری ات را تاریخ همه لوح و قلم شد نتوانست تصویر کند معجزه دلبری ات را مانده است که از سیرت پاکت بنویسد یا شرح دهد صورت پیغمبری ات را چشمی پرگریه است و نگاهی پرخنده تا دیده پدر شیوه جنگاوری ات را شمشیر کشیدی همه دشت برآشفت ای مرد بنازم غضب...
  6. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    ستاره می شود و می وزد سری در باد چنان که پیکر در خون شناوری در باد نوای رودکی و سوز چنگ می آید به مویه های غم انگیز دیگری در باد در آن سپیده خونینِ خاک و خاکستر که مانده باز به در چشم دختری در باد شکوفه می دهد از نیزه ها به شکل انار صدای العطش سرخ حنجری در باد به هرکجا برَوی دیده ای غم آلود است...
  7. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    باز در خاطره‌ها یاد تو، ای رهروِ عشق شعله سرکش آزادگی افروخته است یک جهان بر تو و بر همت و مردانگی‌ات از سر شوق و طلب، دیده جان دوخته است نقش پیکار تو در صفحه تاریخ جهان می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب پرتوش بر همه کس تابد و می‌آموزد پایداری و وفاداری در راه طلب چهر رنگین شفق، می‌دهد...
  8. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    می آید از سمتِ مغرب اسبی که تنهای تنهاست تصویرِ مردی که رفته ست در چشم‌هایش هویداست یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی امّا فرازی که بشکوه، امّا فرودی که زیباست در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد در زیر خاکستر او گل‌های آتش شکوفاست در جانِ او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است...
  9. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    گرچه روزی تلخ‌تر از روز عاشورا نبود آنچه ما دیدیم جز پیشامدی زیبا نبود عشق می‌فرمود: «باید رفت»، می‌رفتند و هیچ بیم‌شان از تیرهای تلخ و بی‌پروا نبود خیمه‌ها از مرد خالی می‌شد، اما همچنان اهل بیت عشق در مردانگی تنها نبود آفتاب ظهر عاشورا به سختی می‌گریست کودکان لب‌تشنه بودند و کسی سقّا نبود...
  10. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی؟ خورشید که سرچشمه زیبایی و نور است از میکده چشم تو آموخته مستی تا جرعه‌ای از عشق تو ریزند به جامش هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی از چار طرف محو تماشای تو هستند هفتاد و دو آیینه توحیدپرستی وا کرد در مسجدالاقصای یقین را...
  11. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    رفتی و نقش روی تو بر لوح دیده ماند رفتی وداع تو به دل غم کشیده ماند چون خم شدم که پای تو بوسم پی وداع رفتی و قامت من غمگین خمیده ماند در این سفر که نیمه ره از من جدا شدی بار غمت به دوش دل داغ‌دیده ماند آغوش من تهی شد و خار جدائی‌ات در چشم انتظار من ای گل خلیده ماند تا کی شب فراق سیاهت رسد...
  12. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    توان واژه کجا و مدیح گفتن او قلم قناری گنگی‌ست در سرودن او کشاندنش به صحاریِ شعر ممکن نیست کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او چه دختری، که پدر پشت بوسه‌ها می‌دید کلید گلشن فردوس را به گردن او چه همسری، که برای علی به حظّ حضور طلوع باور معراج داشت دیدن او چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا...
  13. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    داغِ که داری امشب؟ ای آسمان خاموش! داغ کدام خورشید؟ ای مادرِ سیه‌پوش! این سرخیِ شفق نیست، خون شقیقه کیست که می‌چکد به رویت از گوش و از بناگوش؟ طشت زری‌ست خورشید، گلگون، لبالب از خون تیغِ که باز کرده‌ست خون از رگ سیاووش؟ این کشته کیست دیگر؟ ترکیب دُبّ ‌اصغر تابوت کوچک کیست که می‌برند بر دوش؟ تا...
  14. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    بادها نوحه‌خوان بیدها دسته زنجیرزن لاله‌ها سینه‌زنانِ حرمِ باغچه * بادها در جنون بیدها واژگون لاله‌ها غرق خون * خیمه خورشید سوخت برگ‌ها گریه‌کنان ریختند آسمان کرده به تن پیرهن تعزیه طبل عزا را بنواز ای فلک...
  15. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    تو کیستی که جهان تشنة زلالی توست بهار عاطفه مرهون خشکسالی توست شب زمانه که مقهور بامدادان باد شکیب خاطرش از خون لایزالی توست ز قصّه عطشت چشم عالمی گریان هزار چشمه جوشنده در حوالی توست تو ماه من به کدامین ظلامه ات کشتند که پشت پیر فلک تا ابد هلالی توست ندید نقش تو را کس به حجم آینه‌ها...
  16. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    کودکی هایت شریک سجده پیغمبری که اوج معراجت شده از شانه اش، از منبری که آیه آیه عشق را تفسیر می کردی تو بر آن سوره سوره نور بودی، جرعه جرعه کوثری که ... کودکی های تو بود و بوسه شوق پیمبر در نگاهش اشک بود و بوسه های دیگری که بر تنت باغ شکوه لاله هایی سرخ می شد لاله های زخم تیغ دشمنت بر حنجری که...
  17. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    کارم از جنون گذشته مست مست بوی سیب دل من تنگه برا شش گوشه و قبر حبیب از حسین و کربلا تپش تپش دل میخونه برای زیارتش همش میگیره بهونه شوق پابوسی او افتاده باز توی سرم میزنم به هر دری جور بشه کار سفرم حالا که دورم از او میخونم از ناز نگاش میشینم زل می زنم به عکس گنبد طلاش با خودم...
  18. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    شن بود و باد، قافله بود و غبار بود آن سوی دشت، حادثه چشم انتظار بود فرصت نداشت جامه نیلی به تن کند خورشید سر برهنه لب کوهسار بود گویی به پیشواز نزول فرشته ها صحرا پر از ستاره دنباله دار بود می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار نخلی که از رسول خدا یادگار بود نخلی که از میان هزاران هزار فصل شیواترین...
  19. mahdi271

    مشاعرۀ سنّتی

    در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره ها ست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند...
  20. mahdi271

    مشاعرۀ سنّتی

    آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
بالا