پرتلاطم ازهراس خواب و خنجرکوفه بود
خوفناک ازخون ِ آن سرداربیسرکوفه بود
آشنا با پچ پچ بنهفته درپس کوچه ها
وامدارزخم آن عشق مکررکوفهبود
آسمان سای به تیغ آلوده ی غربت سوار
آنکه درخون تو آن شب شد شناورکوفهبود
ای حضورجاری جان درتب شمشیرو زخم
هم عنان خنده درمرگت سراسرکوفهبود
وقتی ازشرم لبت درخاک پنهان...