نتایح جستجو

  1. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    رهسپار او نمی اید ، نمی اید دگر بار اندوه و تاسف را ببر روی بال ناامیدی پرسه زن این حقیقت را به جان و دل بخر * شیشه ای بود که از دست تو افتاد و شکست سایه ای بود به تاریکی شب ها پیوست * برو از یک شب بارانی خود زندگی را نفس تازه ببخش برو تکرار بکن گریه خود همه هستی تو رنگ بنفش * برو با قلب پریشان...
  2. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    هجرت من به امید کمی مهر ، کمی عاطفه ام که بیامیزد با ریشه عمر ور نه ای کاش زمان قهر کند به شکستن برسد شیشه عمر * نیمه باز است در حادثه ها کسی آرام از آن می گذرد کشتزاری است که پایان درو هر کسی از پل خود می گذرد * مثل یک عطر که آمیخته با صبح سحر سبزه زاری است پر از شاخه و برگ هر کسی راه دل خود...
  3. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    عبور لحظه ها نشسته روی چهره ام خطوط عمق سال و ماه صدای پای لحظه ها که می رسد ز گرد راه * به شمع جان من نگر ببین که آب می شوم به سوی تو چو می دوم شبیه خواب می شوم * به ذره ذره تنم شراب معرفت بزن ورق ورق کتاب من به گریه ها تو خط بزن * به دست نازنین خود گلاب عاطفه بپاش به سطر سطر زندگی کلام...
  4. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    طاقت همه هوش و حواسم به تو بود چتر خوشبختی تو باز نشد نفسم سخت گرفت قصه آغاز نشد * غم و اندوه تو شد بوته اشک که می آویخت به دیوار دلم بگذر از من ، بگذر از این دل دیوانه من هوسی نیست دگر بر تن بیمار دلم * تو که از آه دلت می شکند تکیه بر این همه ماتم زده ای؟ تکیه بر من که خودم غرق غمم درو تا درو...
  5. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    سرزمینی است... سرزمینی است دلم که در آن زمزمه است به لب مردم شهر همه خوشبخت ز دیدار محبت هستند شوق پرواز کبوتر دارند مردم شهر دلم همگی ساکن آفاق نجابت هستند * سرزمینی است دلم کوچه باغی دارد که به یک گوشه آن مردم شهر امیدی به صداقت دارند تکیه گاهی است پر از غصه و غم و به یک کوچه آن دختری هست...
  6. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    رایحه از صمیمیت جان آمده ام جای اندیشه و احساس نیاز همان آن جا که همه عاطفه ها ایستادند به نماز * بر سرم ریخت تگرگ و شکوفه های باطل همه ریخت به سر افرازی یک کاج بلند نفس سبز ملائک آمیخت * فصل پیدایش چند سیب درشت که می افتاد به دامان دعا مست یک رایحه ناب شدم که فرو ریخت به دامان خدا * سر تعظیم...
  7. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    حرف آخر قدحی ز می به من ده بنشین به رو به رو یم چشم خیره کن به چشمم دست حلقه کن به مویم * این منم اسیر کویت تو بیا به جستجویم حرف های عمق دل را تو نشین به گفتگویم * خواهم از چشمه عشقت سر و روی خود بشویم غم آتشین خود را باز در چشم تو جویم * باید از طلوع فردا ره دستان تو پویم من رسیده ام به قلبم...
  8. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    مهم سیب ها را شستم زندگی را چیدم قدرت فاصله ها را دیدم * باز من لبریزم * از فراوانی روئیدن گل فکر بوئیدن گل * شب شبیه هوس است شعر پرواز دل از این قفس است * مثل سروی آزاد رقص پرده در باد * بستر خواب چه فرقی دارد علف تر باشد! یا که از زر باشد! * این مهم است که خواب خواب در چشم من آماده دیدار تو...
  9. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    اولین حال آشفته من دفتر شعر من است و پریشانی من همه فکر من است * آه ! من آه شدم آه! من دود شدم بودم اما چه دریغ! زود نابود شدم * آه! افسوس ، افسوس می روم رو به شکست گم شدم من لب آب گم شدم پای درخت * متلاشی شده ام زیر رگبار بهار لانه دارد به دلم چلچله های بهار * حسّ ویرانگر باد جنسش از سنگ شده...
  10. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    سوال دل آسمان آبی پر شد از ناله عشاق و غروب تن طلایی پرشد از گریه عشاق * می روم پای پیاده برسم به عرش اعلا به لبم نشسته امشب گل بوسه های تنها * به سر آغاز محبت که منم عابر کویت تو به هر جا که نشستی می دوم کنون به سویت * تنم آلوده درد است درد ِ گنجینه احساس تو نظاره کن به اشکی که نشسته بر گل...
  11. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    قاصدک شب گیسوان من را به سپیده ها کشاندی ای ظهور هر چه خوبی تو مرا کجا کشاندی * که به پرواز بخندم به امید دل ببندم سر به دیوار بکوبم باز بر اینه خندم * صحبت از سایه عشق است عشق دنیای عجیبی است عشق همبازی جان است عشق رویای غریبی است * و سکوت لحظه ها را تو به جان من نهادی ثانیه از تو خبر داد پلک...
  12. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    شاید چه ترانه ای؟ چه شوری؟ قدمم رو به سراب است تو گذشتی از دل خود چشم من مانده به راه است * من از این شعر چه خواهم؟ تو از این عشق چه جویی حرف واپسین خود را به که گویی ؟به که گویی؟ * تو نظاره کن به دنیا که زمانه ای شلوغ است شاید این غم زدگی ها همگی رنگ دروغ است * باز کن پرده خلوت تو چرا پرده...
  13. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    سزا نبودی تا ببینی نیستم من نفهمیدی که آخر کیستم من به اندوه غریبی خو گرفتم تمام عمر خود را زیستم من * ذخیره کن صدایم را پس از این میان خیمه یک یادگاری زدم ضربدر به روی هر دو چشمم نبینم بیش از اینها بی قراری * به دل گفتم : سزای تو همین است که تو مهمان این خانه نبودی به کنج سینه ام تنها نشستی...
  14. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    فرجام واژه ها سوخته اند از نفسم دشت بی حاصل من خشکیده ست آفتابی که شبیخون زده است همه هستی من را برده است * چه کسی کرد گرفتار مرا؟ این گرفتاری من غمگین است صبحدم غنچه نشکفته من همه از خواب شب پیشین است * این چه چنگال بزرگی است دگر که مرا می برد از بودن خود من چرا رفته ام از هوش کنون کی رسم تا...
  15. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    منتظر حرف تکراری من گریه مال من و توست عشق آن لحظه پیوندِ نگاه من و توست * گل مصنوعی ندارد عطری این حقیقت را گفت گل سرخ دل من که شبانه بشکفت * و غریبانه گذشت از دل اینه ها عاشقانه ترکی خورد و شکست بی صدای بی صدا * آه من خسته شدم و چنان بیزارم از سراشیبی مرگ شهر من پاییز است و درختی بی برگ *...
  16. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    عصمت تو سزاوار محبت هستی چشم من منتظر است دست تو سوی من است تو که لبریز حقیقت هستی * بی تو دیوار شکست پنجره تاب ندارد بی تو آسمان ماه ندارد بی تو باز اندوه که مهمان من است * باز بی تو ، بی تو لحظه ها غربت یک همسفرند همه مهمان منند این ضیافت بی تو ! * در دلم هست غمی و صدایی مبهم و سکوتی در هم...
  17. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    سرنوشت آبروی لحظه ها را برده ای ای سیاه سرنوشت زندگی سرمایه اش چندین نفس این حقیقت را خدا بر ما سرشت * ایستادن تا کی و آخر کجا؟ حرف های گفته را باید شنید اوج احساسات را اندازه کرد طعم تلخ غصه ها را هم چشید * از تماشا بهره هایی برده ام من به دنبال چه می گردم کنون این سوالاتی که هم تکراری است هم...
  18. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    حقیقت پایکوبی می کنند مردگان بر گور من روح من پر می کشد از تن رنجور من * این همه بار عدم خالی از من می شود این دل سودا زده فارغ از تن می شود * شاید از خاکم گلی فکر رُستن می شود خاک می بلعد مرا روزِ مردن می شود ...
  19. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    رویایی از دست تو فریاد که ویرانی من شد سر سبزی آن چشم که ایزد به تو بخشید حسرت ببرد مرغ سعادت به دل من آن دم که لبت یک گل زیبا ز لبم چید * من محو شدم ، محو شدم محو دو دستت تو خیره به من گشتی و ... من خیره به چشمت * یک میوه خوش رنگ ز یک شاخه جدا شد افتاد به دستم که بفهمم که خدا هست آن پونه وحشی...
  20. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    شرط به عشق دیدن روی تو ماندم تمام عمر را در پرده غم بیا امشب مرا در خود رها کن ندارم بیش از این من طاقت غم * صدای بارش باران چه خوب است و بوی خاطره در باغ سینه امیدوارم که از این در بیایی تو گفتی رسم این دنیا همینه! * نمانده تا سحر یک ساعتی بیش دلم شد یک ستاره در شب تو چه خوش حالم که امشب بوده...
بالا