نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ستاره در ساغر صفحه ی خیالم را نقش آن کمان ابروست این سر بلاکِش را کج خیالی از این روست چشم و روی او با هم سازگار و ، من حیران کاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست عقل ، ره نمی جوید در خیال مغشوشم این کلاف سر در گم یادگار آن گیسوست چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر برق عشق سوزانش در...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شمع جمع ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟ وان خنده ی ز عشق پیام آور تو کو ؟ ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟ ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟ ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خیال منی چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی چو جان ،‌نهان شده در جسم پر ملال منی جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی چو آرزو...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    پیمان شکن هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم فریاد زنان ،‌ ناله کنان عربده جویان زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم چندان که به چشمان سیاهت نگرستم دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزایش بنشستم می خوردم و مستی ز حد...
  5. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    لاله های سرخ گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند کوتاه پیش قد بت من کشیده اند زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند امروز سر به دامن دیگر نهاده اند آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند با ساقه...
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فریاد شکسته گفتم مگر به صبر فراموش من شوی کی گفتم آفت خرد و خوش من شوی ؟ فریاد را به سینه شکستم که خوشترست آگه به دردم از لب خاموش من شوی سوزد تنم در آتش تب ای خیال او ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح تا باخبر ز حال شب دوش من شوی ای اشک ، نقش عشق وی از جان من...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شب صحرا دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد ره فرار نه و طاقت قرار ندارد به تنگدستی ی من طعنه می زند ز چشم دشمن ؟ غنی تر از من وارسته روزگار ندارد فلک ، چو دامن نیلین پر ز قطره ی اشکم نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد طبیعت از چه کند جلوه پیش داغ دل من که نقش لاله ی دلسرد او ،‌ شرار ندارد چو...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    حریر ابر دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود بازش هزار راز نهان در نگاه بود عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود آن سایه ی ملال به مهتاب گون رخش گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود پرسیدم از گذشته و ، یک دم سکوت کرد حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود از آشتی نبود فروغی...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    اذان در پس آن قله های نیلفام شد نهان خورشید با آن دلکشی شام بهت آلود می اید فرود همره حزن و سکوت و خامشی راست گویی در افق گسترده اند مخمل بیدار و خواب آتشی نقش های مبهمی آمد پدید روز و شب در یکدگر آمیختند آتش انگیزان مرموز سپهر هر کناری آتشی انگیختند ابرها چون شعله ها و دودها سر به هم...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نگاه تو این نگاهی که آفتاب صفت گرم و هستی ده و دل افروزست باز در عین حال چون مهتاب دلفریب و عمیق و مرموزست لیک با این همه دل انگیزی همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟ با چنان دلکشی که می دانم از نگاهت چرا گریزانم ؟ چشم های سیاه چون شب تو بی خبر از همه جهانم کرد حال گمگشتگان به شب دانی ؟ چشم...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    دفتر اندیشه یار من ،‌ دلدار من ،‌ غمخوار من مایه ی امید قلب زار من دوریت امشب روانم تیره کرد لشکر غم را به جانم چیره کرد ز آتش اندوه ، جانم پاک سوخت این دل رنجیده ی غمناک سوخت روزگاری با تو روزی داشتم در دل از عشق تو سوزی داشتم چون شد آن ایام نغز دلپسند ؟ چون شدی تو همدم مشکل پسند ؟...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    جای پا در پهن دشت خاطر اندوهبار من برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است در دورگاه تار و خموش خیال من این برف سال هاست که گسترده دامن است چندین فرو نشستگی و...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    کابوس همچو دودی کز آتشی خیزد از تن خویشتن جدا گشتم سر خوش و شادمان از این سودا که ز بندی گران رها گشتم نگهی سوی پیکر افکندم سرد و آرام ، روی بستر بود از غم چند لحظه پیش هنوز چهره اش خسته ، دیده اش تر بود نرم و آرام از شکاف دری چنگ انداختم به پیکر شب جان پر موج و نرم من لرزید در سکوت...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    لبخند بر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم زیبایی خنده نه ، بر کتاب عشق و امید هست دیباچه ی فریبایی خنده نه دعوتی ست ،‌ عقل فریب بهر آغوش آرزومندی قصه ی محرمانه یی دارد ز خوشی های وصل و پیوندی چون شراب خنک به جام بلور هوس انگیز و تشنگی افزاست جام اول ز می نگشته تهی جام های دوباره باید...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    من و شب چه گویم ؟ چه گویم ز غم ها که دوش من و آسمان هر دو ، شب داشتیم به امید مردن به پای سحر من و تیره شب ، جان به لب داشتیم من و آسمان ، هر دو ، شب داشتیم مرادل ، سیاه و ورا چهره تار ورا دیده ی اختران ، سوی راه مرا اختر دیدگان ،‌ اشکبار شب تیره را دشت ، تاریک بود مرا تیرگی بود ، در...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    سودای محال شب گذشت و سحر فراز آمد دیده ی من هنوز بیدار است در دلم چنگ می زند ، اندوه جانم از فرط رنج ، بیمار است شب گذشت و کسی نمی داند که گذشتش چه کرد با دل من آن سر انگشت ها که عقل گشود نگشود ، ای دریغ ،‌ مشکل من چیست این آرزوی سر در گم که به پای خیال می بندم ؟ ز چه پیرایه های...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گریز من می گریزم از تو و از عشق گرم تو با آنکه آفتاب فروزنده ی منی ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر هر چند دلفروزی و هر چند روشنی بر سینه دست می نهی و می فریبیم کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست یعنی که : سر به سینه ی پر مهر من بنه جز این چه حاصلت ز سراپای زندگی ست در پاسخت سر از پی حاشا...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    سنگ صبور امشب به لوح خاطر مغشوشم یادی از آن گذشته ی دور اید از قصه های دایه به یاد من افسانه یی ز سنگ صبور اید زان دختری که قصه ی نکامی بر سنگ سخت تیره فرو می خواند یاران دل سیاه ، کم از سنگند زین رو فسانه ،‌ در بر او می خواند لیکن مرا چو دختر پندارم هم صحبتی و سنگ صبوری نیست سنگ صبور...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آتش دامنگیر ز شب نیمی گذشت و پرتو ماه به کنج کلبه ام ناخوانده سر زد سپیدی بر سیاهی های جانم ز نو نقشی دگر ، رنگی دگر زد میان چند نقش دود مانند یکی زان دیگرانم زنده تر بود رخش ازمستی او راز می گفت دو چشمش از شرر سوزنده تر بود نگاهش همره صد شکوه می ریخت شرار کینه بر پیراهن او ز خشمی...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نغمه ی درد این منم ، ای غمگساران این منم این شرار سرد خاکستر شده ؟ این منم ای مهربانان این منم این گل پژمرده ی پرپر شده ؟ این منم یا نغمه یی کز تار عشق جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت ؟ این منم یا نقش صدها آرزو کاین چنین گرد فراموشی گرفت ؟ خنده بودم بر لبان زندگی ناگهان در وحشتی پنهان شدم...
بالا