تمام تنم درد مي كرد . قلبم در هم فشرده مي شد و گلويم مي سوخت . بر موهايم چنگ مي انداختم و برديا را لعنت و نفرين مي كردم ... مي دانستم با او چه كرده ام . با قلب بي ريا و بي آلايش او . آري خداي من ! حق دارد مرا نبخشد. حق دارد فردا طلاقم بدهد ... من به او بد كه نه...ظلم كه نه ...برايش فاجعه آفريدم...