یادبود
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود:
می آمد، میرفت.
می آمد، میرفت.
و من روی شنهای روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خود رسیدم.
من تصویر خوابم را می کشیدم
و چشمانم نوسان...
دیاری دیگر
میان لحظه و خاک، ساقه گرانبار هراسی نیست.
همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم.
تابش چشمانت را به ریگ و ستاره بسپار:
تراوش رمزی در شیار تماشا نیست.
نه در این خاک رس نشانه ترس
و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.
در صدای پرنده فرو شو.
اظطراب بال و پری سیمای تو را سایه نمی کند.
در پرواز عقاب...