شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فکر تایکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند تنهایی
نیست رنگی که بگوید بامن
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این...
فاصله ی بودنم زیاد نیست
شاید زود بیایم شاید دیر
نگران نبودنم نباش
نگران لبخندتم
نگارمن تو بخند
جهان ازان من خواهد شد
پشت هر رفتنم نبودنت ست
که خالی میکند پشتم را
مگر قول ندادی پشتم باشی؟!
"زهرا"
[IMG]
چراغارو خاموش کن هوا هوای درده[IMG]
دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده
چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم
می خوام بروم نیارم باید ازت جداشم
فکر نبودنه تو دنیامو می سوزونه
چراغارو خاموش کن چشم و چراغه خونه
یه خورده ارومم کن نشون نده که سردی
حالا وقته دروغه بگو که بر میگردی بگو که بر میگردی
از شرم...