داستان های ترسناک
سلام این یه داستان دیه
شمع های پشت پرده
ساعت از 7 گذشته بود و هوا داشت كم كم رو به تاريكي ميرفت
چندين جوان در خانه اي كوچك كنارهم جمع شده بودند
صداي قهقه خنده هايشان سقف خانه رو به لرزش وا ميداشت
يكي از آنها ليوان بلوري كه دشتش بود رو سر كشيد و در حاليكه
گويي...