ز دل افروز ترين روز جهان،خاطره اي با من هست. به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم.
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
(( هاي !بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز...