در صبح آشنایی شیرین مان ، تو را
گفتم که : ((مرد عشق نئی!)) باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم
می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود؟
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی ،
می خواستی ، به پاس صفای سرشک من،
این گونه دل شکسته ، به خاکم نیفکنی .
پنداشتی...