نجوای شقایق
نگاهم سفر کرد روزی
به دشت شقایق
و دیدم که آن گل
شکایت به خاموشی باد میکرد:
تو ای باد خاموش ٬ ای باد آرام
تو ای خسته ی بی رمق ٬ساکت و رام
گله دارم از روح بی جانت امشب
گله دارم از خواب...
پنجره
دیشب میان من وپنجره
قرص ماه بود
قصّه ی تــو بود واشک و آه بود
عکس روی تو می سرودم
انگار گاهی
چه کنم ؟
گدای قافیه از بیت شاه بود
فلسفه کور بود
در منطق شعور تو
آه ...
بیچاره این من و
این دل بی پناه بود!