تو میدانی که من تو را به اندازه تک تک تپش های قلبم دوست دارم ....
اما به اندازه ای مال خود نیستم که این راه را با همسفری تو طی کنم..
به قدری تنهایم که در کنج تنهایی به امید صدای خدا نفس را درسینه حبس میکنم
وبه امید رسیدن معجزه ای گرم که تارو پود جسم سردم را روحی زنده ببخشد روز و شب در تنهایی...
تو میدانی که من تو را به اندازه تک تک تپش های قلبم دوست دارم ....
اما به اندازه ای مال خود نیستم که این راه را با همسفری تو طی کنم..
به قدری تنهایم که در کنج تنهایی به امید صدای خدا نفس را درسینه حبس میکنم
وبه امید رسیدن معجزه ای گرم که تارو پود جسم سردم را روحی زنده ببخشد روز و شب در تنهایی...
سلام !
سلام به روی کسی که می داند مخاطب شعر هایم بوده ...!
سلام گرم مرا پذیرا باش...!
دیگر شبانگاهان گذر نمی کنم از کوچه ی آشنایی ...
روز ها می آیم تا نباشی تا چشمانم به چشمانت نگاه نکند...
تا شرمسار نباشم از راهی که نیمه راه رها کردم ...
تا شاید مرحمی باشد بر دلم که فراموش کنم تمام شب ها را ...
گاهی محکوم میشی به سکوت ...
گاهی حکم میبرن برایت این قاضی های این روزگار کهنه...
تو مجکوم میشی به کار نکرده و بعد زندانیت میکنند تا روحت را خفه کنند تا دلت را سنگ کنند
تا مثل خودشان کنند تو را...
سنگ...
شب ها زجر میکشی به امید رسیدن معجزه ...
معجزه ....مسخره است ...
و تو برای ثابت کردن بی گناهیت...
به به ....عجــــــــــــــــب .....نمردیم و پیشرفت این باشگاه رو هم دیدیم ..........خواهر مارو هدایت کن .............:biggrin:
درضمن خانم محترم این که راحت قسم میخوردید گناه محسوب میشه ....از شما بعیده :mad:
من این شب ها سکوت ناب حضورت را می شکنم با اشک هایم...
من امشب با دلی سرشار از وجودت خواهم گریست...
فردا خواهم افتاد به پایت و چنان میگریم...
که از یاد برده حال خود ...برخیزی و مرا در آغوش بگیری...
فردا تمام باران های گیلان را می بارانم بر سنگی سرد که تو را از چشمانم گرفت...
فردا خاک برسر میکنم...