چقدر نبض زمان را بگیرم تا ضربه های آرام قدم هایت سرانگشتانم را بنوازد؟
کجای این قصه می آیی؟
چلچله ها دیگر آواز نمی خوانند، بهانه بهار را میگیرند!
تب اما... دشت وجودم را گداخته است!
بی تو... اینجا... تابستان بی رحمانه از وجودم کویر ساخته...
باد پاییزی بی رحمانه به صورت رویاهایم سیلی زده
دانه...