پیاده روی
گز میکند خیابانهای چشم بسته ازبَر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
پیاده روی
گز میکند خیابانهای چشم بسته ازبَر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
در صدا کردن ِ نام ِ تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش میبودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام ِ تو را حذف به قرینهی ِ این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم
حکایتم کن!
برای دستــــ هایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره نوشیدند!
برای لبــــ هایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای!
حکایتم کن به غروبــــ رسیده ام!!