خدای در احوال آدم اندیشید. پریشان حالی اش را دریافت...
روزی ، شبی ، کسی نداند به چه هنگام ، فقط یک دو ساعتی به غروب، رخوتی ناگهانی بر او مستولی کرد.
.
.
آدم که چشم گشود و بیدار شد ،انسانی را پهلوی خودش نشسته دید. خوب که نگاه کرد در او پرتو جمال خدای را مشاهده کرد آدمی از جنس خودش، لاکن ریزنقش...