شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید(داستان کوتاه)
«امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت …
وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.
اما هرچه لحظات...
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور،
مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبیهی
سخت بر آن ها مقرر فرماید . تنبیهی سخت تراز آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری ،
تنبیهی که نسلها را سوزانده تر از آتش بسوزاند ، بی آنکه کسی ببیندش...
نامه پیرزن به خدا
يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که...
زندگی
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و...
مردی برای مشاوره نزد من آمد. به
من گفت عاجزانه
دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم. یا اگر دست
به کاری میزنم موفقیت آمیز نیست.
به او گفتم: عاجزانه دنبال کار نگرد
شادمانه جستجویش
کن! انسان نباید استغاثه یا استدعا کند بلکه باید
مدام...
باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من بيدار و چشم عالمي در خواب
نه صدايي جز صداي رازهاي شب
و آب و نرمهاي نسيم و جيرجيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من...
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار کوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يکديگر پيوسته ، ليک از پاي
و با زنجير
اگر دل مي کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم...
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
کاش تنها نبودم
فکر مي کني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
کاش تنها نبودي
آن وقت که مي تواستيم به اين...