مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث
چون پرنده اي که سحر
با تکانده حوصله اش
مي پرد ز لانه ي خويش
با نگاه پر عطشي
مي رود برون شاعر
صبحدم ز خانه ي خويش
در رهش ، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نيست
يا که هست ، مي نگرد
آن شکسته پير گدا
و آن دونده آب کدر
وان...
چه صدف ها که به درياي وجود
سينه هاشان ز گهر خالي بود
ننگ نشناخته از بي هنري
شرم ناکرده از اين بي گهري
سوي هر درگهشان روي نياز
همه جا سينه گشايند به ناز
زندگي دشمن ديرينه من
چنگ انداخته در سينه من
روز و شب با من دارد...
آمد به سوي شهر از آن دور دورها
آشفته حال باد سحرخيز فرودين
گفتي کسي به عمد بر آشفت خاکدان
زان دامني که باد کشيديش بر زمين
شب همچو زهد شيخ گرفتار وسوسه
روز از نهاد چرخ چو شيطان شتاب کن
همچون تبسمي که کند دختري عفيف
بنياد زهد...