از ستاره ها دورتر نمی روم
تو همین جا منتظر باش
به گنجشک ها گفته ام
هوای دلتنگی ات را داشته باشند
تا من برگردم
جایی میان همین ستاره ها
چشمه ای ست
پوشیده از علف های نقره ای
مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی
و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را
- تماشا کنی ؟
ماه ،
از آب همین چشمه نوشیده...
موهايت را میبندی
گوشوارههايت میرقصند
و دستی موسيقی كائنات را تنظيم میكند
موهايت را باز میکنی
باد نیلبکها را فراموش میکند
و به ساز تو میرقصد ..
{ آرش شفاعی }
[IMG]
میان پرده
دوستت دارم است
که هی می ریزد توی دست هام
و من سبک می شوم
سه ساله می شوم
چقدر انگشتانم کرخت می شود
پرت می شوم به گندمزاری که لبخند کودکیم ست
و از این که تو خیلی دوست داری ام
شوکه می شوم
" و تنهایی من
شبیخون حجم تو را ..."
سرد است
دم غروب است که از خواب می پرم
تو نیستی
من نیستم
بهانه...
اشتیاقی كه به دیـدار تـو دارد دلِ مـن
دلِ من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من ...
[IMG]
به حراج گذاشتن جان ....کاریست بس آسان ...
به حراج گذاشتن جسم آسان تر از خوردن آب است ...
اما روحت را چطور؟؟!!
آن را هم به حراج گذاشته ای؟؟
عقلت را چطور؟؟
ایمانت را چطور ؟؟
خدایت را چی؟؟
به حراج گذاشتن این همه حراج کار سحتی است !!
تبــــــــــــــــــریک رفیق!!
درنظرم خیلی ضعیف تر بودی !!!
تبریک...