نمی شنوم حتی دیگر صدای قدم هایت را .......
آهسته می آیی ...آهسته می روی.....
همیشه همین طور بوده ....
این تو بودی که آرام بودی و این من بودم که آشوب بودم ......
همیشه تو فقط می شنیدی و این من بودم که گله می کردم ....
همیشه تو بودی که سعی در آرام کردنم داشتی ...
همیشه تو خوب بودی و من بد...
دلیل تنهایی ام را یاد چشمانت می دانم !
من این بغض بی انتها را از دلت می دانم ...
خسته ام!به زندگی ملالی نیست !تو می دانی!
تو می دانی دست لبریز از عشقم خالیست ...
تو می دانی گریه همسایه ی خوبی نیست..
باران مداوم پایان خوش ماجرا نیست .......!
تو میدانی خنده ام از شوق نیست .....
تو می دانی...