کسی با نــــــــام
"تـــــــــــــو" ، دارد در "من"
گُــــــم می شـــــود کم کم ،
نکند به سَــــــــرت بزند و
ســـر زده بــــیـــــایـــــی ،
بـــــرای خودت مــــی گویـــــم
نــمـی شـناسی ام دیـــــگر !
صدای نفسهایت مرا می برد به عالم شعر .
می برد تا " رحم کن ای نفس " جبران
می برد تا " بوسه " ی فروغ
می برد تا " ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را " مولانا
می بینی ...
یک نفست مرا تا کجاها می برد ...!
تو مقصری، اگر من دیگر " منِ سابق " نیستمپـس
من را به "مـن" نبودن محکوم نکن !
من
همـانم که درگیـر عشقش بودی
یـادت نمی آید؟
من همانـم
حتی اگر این روزها بویِ بی تفاوتی بدهم ...
آنقدر برای دیدنت عجله کردم که هنوز،
"دلم"
بند کفش هایش را نبسته بود!
با همان حال، تمام دشت را دویدم تا به تو برسم؛
که مبادا پیش از من "ناز نگاهت" خریدار پیدا کند
آخر شنیدم که کسی میگفت:
شقایقها هم عاشق میشوند...!!!