نحس نه به اون معنا
که بده
به این دلیل که اولا اعتقاد اکثر
و دوما امام علی ع شیوه ی زندگیش و خوانواده گرامیش شاید متاثر از 13 باشه
که این همه بلا سر ایشون و اهل بیتشون اومد
و کلی مظلومیت کشیدن
البته خواست خدا این بود و بس
چهل روز گذشته بود . چهل روز بود كه دنيا با قبل خيلي فرق داشت. چهل روز بود كه جايي خالي ماندانا در خانه شكلي ديگر داشت . چهل روز بود كه در قلبش ماندانا را با افتخار بيشتري حس مي كرد. باران مي باريد و چتر در دست بالاي سر آرامگاه ماندانايش ايستاده بود و اصلا قبول نداشت كه دختركش را مرده بخوانند...
و به ياد لبخند ها و گرماي قلب هايي كه از وجود ماندانايش بودند. ماندانايي كه گرماي تمام دنيايش بود. غمگين بود و دل تنگ. آنقدر دل تنگ كه پي در پي آه مي كشيد ؛ و جز خودش هيچكس معناي اين آه كشيدن ها را نمي فهميد . پيوسته مي گريست اما آرامش روح ماندانا را به خوبي احساس مي كرد، همين باعث آرام شدنش...
مثل معجزه بود. در تمام بيمارستان پيچيد و دهان به دهان مي گشت . كساني كه مي شناختندش باورشان نمي شد و عكس العمل همه بعد از شنيدن اين خبر همين جمله بود (( خانواده ماندانا ؟؟ امكان نداره...)) . كسي جرأت نداشت با او سر موضوع اهداي اعضاي جگر گوشه اش حتي حرف بزند چه برسد كه از او بخواهد اين كار را...
بانويي ميان سال از انتهاي راهرو صدا زد (( ماندانا ...مامان بيا ...)) . تمام بيمارستان دور سرش چرخيد كودك دستانش را از دستان او بيرون كشيد و آرام به سوي مادرش دويد. چند ثانيه در همان نقطه اي كه زانو زده بود بي حركت ماند و به جايي كه مادر و كودك در آن ايستاده بودند خيره ماند. باورش نمي شد؛ گويي...