چه کنم که توان از من می گریزد
وقتی نام کوچک او را
در حضور من بر زبان می آورند .
از کنار هیزمی خاکستر شده
از گذرگاه جنگلی میگذرم
بادی نرم و نابهنگام میوزد
و قلب من در آن
خبرهایی از دوردست ها میشنود، خبرهای بد !
او زنده است ... نفس میکشد !
اما ... غمی به دل ندارد ...
دلم تنگ است!
مثل لباس های سال های دبستانم،
مثل سال های ماموریت طولانی پدر،
که نمی فهمیدم...
وقتی می گویند کسی دور است،
یعنی... چقدر... دور اســــــــت...
در طول ترم: [IMG]
.
سه روز مانده به امتحان: [IMG]
.
دو روز مانده به امتحان: [IMG]
.
شب امتحان: [IMG]
.
.
یک ساعت مانده به امتحان: [IMG]
.
سر جلسه امتحان: [IMG]
.
.یک هفته بعد از امتحان: [IMG]