گفتم که از بس خوبی.
یه بار یه دوستی خیال میکرد تو نت من معلم هستم.
برام نوشته بود شما از اون معلم ها هستی که بیشتر نیومدنت بچه هار و ناراحت میکنه تا خوشحال.
الانم من میگم شما هم اگه نرین سر کلاس عوض خوشحالی و تعطیلی بیشتر بچه ها ناراحت میشن.
داشتم در مورد این قسمت دنبال یه شغری بود در مورد سرنوشت میگشتم...پیداش نکردم.
سربازی یه دوستی داشتم خالکوبی کرده بود این شعر و منم هی فراموش میکنم...کل شعر و.
نه شوخی کردم ... شعر و داستان زیاد مینویسم ولی حال ندارم برا اینکارا.
شاید بشه به جرات بگم هر شب ایده یه داستان کوتاه و تا موقع خواب مرور میکنم...قبلنا تا یادم نرفته یاداشت میکردم...الان نه.
ممنون...آره خب کتاب و دست بگیری بهتره.
آره دیده بودم اون زمانی که کلاس زبان میرفتم چن تایی هم نوجوون داشتیم تو کلاس.
آفرین رزالی خودمون.:gol::gol::gol:
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفته خود هیچ نیامد یادت
- سعدی
ممنون از همراهی باران عزیز
شبتون خوش.
:gol:
نه خیلیم دلشون بخواد...میخوای خودم چن تا خصوصی بفرستم برات؟
ر اعتمادی او قدیماس؟
نه من با کتاباش زیاد حال نمیکنم...البته اگه همون باشه!
این و که میگین نخوندم.