یه بار یه دوستی خیال میکرد تو نت من معلم هستم.
برام نوشته بود شما از اون معلم ها هستی که بیشتر نیومدنت بچه هار و ناراحت میکنه تا خوشحال.
الانم من میگم شما هم اگه نرین سر کلاس عوض خوشحالی و تعطیلی بیشتر بچه ها ناراحت میشن.
داشتم در مورد این قسمت دنبال یه شغری بود در مورد سرنوشت میگشتم...پیداش نکردم.
سربازی یه دوستی داشتم خالکوبی کرده بود این شعر و منم هی فراموش میکنم...کل شعر و.
نه شوخی کردم ... شعر و داستان زیاد مینویسم ولی حال ندارم برا اینکارا.
شاید بشه به جرات بگم هر شب ایده یه داستان کوتاه و تا موقع خواب مرور میکنم...قبلنا تا یادم نرفته یاداشت میکردم...الان نه.
نه خیلیم دلشون بخواد...میخوای خودم چن تا خصوصی بفرستم برات؟
ر اعتمادی او قدیماس؟
نه من با کتاباش زیاد حال نمیکنم...البته اگه همون باشه!
این و که میگین نخوندم.