لحظه ای هر دو سنگ شدیم ,
دو مجسمه که گذاشته اند گوشه ی فلکه ,
برای قشنگی و به نشانه ی عشق و زندگی
نگاهم را به چشم هاش دوختم , بعد لب هاش , بعد موهای خاک گرفته اش
و هر چه بیشتر نگاه میکردم , بیشتر در تاریکی فرو میرفتم ,
در تاریکی بی انتهایی که هوای خنکی به پوست تب زده ی آدم می وزاند ,
و هیچ...