یه روز مادر بزرگم بعداظهر خوابیده بود هواهم خیلی گرفته بود میخواست بارون بباره ساعت 6 عصر بیدار شده فکر کرده صبح رفته نماز صبحشم خونده میره نون بگیره میببینه نونوایی بستست میره از بقالی میپرسه نونوایی چرا بستست فکر میکنه زود اومده اونم میگه حاج خانم نونوایی که عصرا باز نمیکنه اونجاست که مادر...