تام كروز برادپيت واسه من افه ي شيريني پزي ام مياد:razz:بزنم شل و پلش كنم:mad:
نقش كي رو دوس داري بازي كني عسلم؟
ميخاي نقش يكي از برادران دالتونو بهت بدم؟
خودم كه برادر كوچيكه م!:biggrin:
تو هم برادر بزرگه باشه مهديه و فائزه م ميشن اون يكيا:biggrin:
:w15:بيچاره قيافه ش سوتيه ديگه
تا مي بينمش ياد تام كروز مي افتم:w15:
نه مورد خاصي نديدم چون اتاقامون يكي نبودن:(
من خودم فاميل سرهنگ اثني عشرم گشت ارشاد با من نميتونه كاري داشته باشه:w15:
سالم كه رسيدم ولي هيچ احدالناسي تاكسيشو سمت بازار كج نكرد :biggrin:
ما هم در نهايت مجبور شديم برويم اواخر طالقاني و سوار بر تاكسي اي ديگر برويم نصف سبيل:biggrin:
كرايه مان كمتر شد و توانستيم حدود 125 تومان صرفه جويي كنيم:biggrin:
همه اعصاب داشتن ولي من نداشتم:redface:
اولين تاپيكيه كه با وجود طولاني بودن متنش همه شو خوندم!
واقعا داغون شدم از اين اعترافات....
يه آدم تا كجا ميتونه خودشو به لجن بكشه؟
ههه اشرف مخلوقات ههه
فقط سكوت...
فقط تاسف...
فقط بغض...
سهم من از اين مطالب...
بابا تو هم ديگه شور نااميدي رو در آوردي!:cry:
قراره پنجشنبه با بچه ها برا طاهره تولد بگيريم!;)
خواستي تو هم بيا يه كم دور هم باشيم ببينم آخه شماها چه دردتونه!:razz:
باشه
من پنجشنبه ها ساعت 1:30 كارم تموم ميشه!
بعد از اون هر وقت خواستي در خدمتم!
نيست كه من و تو هيچ وقت از همديگه رنجشي به دل راه نداديم! ترسيدم سوء تفاهم بشه و مجبور شم از دلت دربيارم!
اينه كه اومدم منت كشي:D
مشتاق ديداريم خالاقيزي جون;)